دوشنبه 15 شهریور 1389   
www.newsaqar.com :: مشاهده موضوع - رقصی چنین میانهء میدانم آرزوست...
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست www.newsaqar.com » سایر موارد

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع      Printer-friendly version
رقصی چنین میانهء میدانم آرزوست...

مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
Spring
مدیر بخش گفتگو
مدیر بخش گفتگو


عضو شده در: 15 خرداد 1386
پست: 605

تشکر: 12
تشکر شده 57 بار در 49 پست

blank.gif


امتیاز: 806
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 21 تیر 1388 - 23:03    عنوان:  رقصی چنین میانهء میدانم آرزوست... پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

رقصی چنین میانهء میدانم آرزوست...






گلوریا یزدانی

ولی امر خدای، در نوروز 1932، خطاب به پیروان آئین بهائی در ایالات متّحده و کانادا، چنین مرقوم فرمود:

ماجرای باورنکردنی مربوط به شهادت حضرت باب در رَیَعان شباب، و نیروهای وحشیانه و سرکوب کنندهء ناشی از آن فاجعه، بُروز دلیری بی‎نظیری که متعاقباً به ظهور پیوست، نصایح و انذاراتی که از قلم زندانی ملکوتی [حضرت بهاءالله] در الواحش خطاب به رؤسای کلیسا و ملوک و فرمانروایان جهان صادر شد، مبارزاتی که اهل بهاء از روی صدق و وفا با متعصّبین مذهبی در کشورهای اسلامی داشته و دارند؛ اینها نیست مگر جنبه‎های ممتاز از داستانی که بزرگترین نمایش تاریخ روحانی بشر به حساب خواهد آمد. (نظم جهانی بهائی، ص77)

آغازین صحنه برای اجرای این بخش از تاریخ روحانی، سرزمینی بود که گروهی از شاهزادگان قاجار بر آن حکم می‎راندند؛ بیشتر اینان نه آنچنان در ژرفنای هرزگی فرو رفته بودند که بتوان توصیف کرد و نه آنچنان در مرداب و لجنزار بی‎دینی غرق شده بودند که بتوان به سخن بیان نمود. ایران، با چنین فرمانروایان و امیرانی که به نظر می‎آمد تنها در اندیشهء تأمین لذّت‎های این جهانی خویشند، حتّی اگر به قیمت ویرانی کشور تمام شود، ناپدید شدن تدریجی شکوه و جلالی را که از دیرزمانی میراث گرانبهایش بود، به تماشا نشسته بود.

کسانی که زمام قدرت را در دست داشتند و بر مردمان استیلای تامّ یافته بودند، خود مغلوب نفس خودخواه خویش گشته و به نظر چنین می‎آمد که دیگر بوی خوش انصاف را به فراموشی سپرده و رایحهء مشام‎نواز دادگری را به‎کلّی از یاد برده بودند؛ با مردمان این سرزمین همچون رعایای غافل و جاهلی رفتار می‎شد که در چنگال نیرومند کهنه‎گرایی و خشک‎مغزی گرفتار آمده و مجبور بودند همچون نابینایان در پی پیشوایان مذهبی حرکت کنند و هر آنچه را که آنان می‎گویند بی‎اندیشه اجرا نمایند.

از طریق ظلم و ستمی که این ملّت در پیش گرفته بود داستان‎های نومیدکنندهء بسیار توان گفت؛ داستان مردی که دربار شاه را به باد انتقاد گرفته بود، و دهانش را دوختند تا سخن گفتن نتواند و سپس جانش گرفتند تا نفس کشیدن دیگر نداند؛ داستان نانوای نگون‎بختی که چون اندک وجهی افزون از مشتریان ستانده بود، در تنور خویشش بپختند؛ از آن هراس‌انگیزتر دریدن کُند و دردناک گلو بود که قبل از بریدن سر، دردی جانکاه بر تن و بدن حاکم می‏کرد. اینها همه گواهی است صادق و شاهدی است موافق بر فرو افتادن ملّتی در تباهی و نابودی؛ ملّتی که در لجنزار نادانی و آز سخت گرفتار آمده بود.

امّا، مانند هر زمستان که زمانی به پایان خود نزدیک می‎شود و شکوفه‎های بهاری‌اش بدرقه کرده از میدان می‎رانند، و هر شب تیره و تاری که شعاع بامدادی سرود وداعش را زمزمه می‏کند، سرزمین ایران نیز سرنوشتی آنگونه داشت؛ سرنوشت چنین رقم خورده بود که نیروهای معنوی طلوع روزی جدید که از افق شیراز سر بر آورده بود، در کالبدش روحی جدید بدمد؛ شیراز شهری بود که پیش از آن شاعران نامداری رایحهء دلنواز گلهایش و ترنّم دلکش بلبلانش را به گوش هر صاحب هوشی رسانده و ناموَرش ساخته بودند.

در ژرفنای تیرگی، این برآمدن روزی جدید سبب شد شیراز با پدیداری جوانی، که از دانش ظاهری بهره‌ای نداشت، درخشیدن گرفت؛ جوانی که به حصار نیرومند برج و باروی گذشته‎گرایی و کهنه‎اندیشی شیعی هجومی سهمگین آورد. ابرهای متراکم را باید آذرخشی می‎شکافت که آئین سیّد جوان، علی‎محمّد باب، که نامش همواره به مبارکی ورد زبانها باد، در قلوب هم‎میهنان خویش پدید آورد.

بازرگان جوان، که صاحب دوران بود و مالک زمان، قائم خاندان محمّدی بود و امامی پیش از آن پنهان از دیدگان و نهان از چشم آدمیان، و آن مهدی که وعدهء آمدنش را داده بودند، به بیان رسا فرمود که نقطهء اوّلیه‌ای است که جمیع آفریدگان از او هستی یافتند، همان سیمای خداوندی است که شکوهش را هرگز پنهان نتوان نمود و همان نور خدایی است که درخشش و تابشش هرگز فرو ننشیند و خاموشی نپذیرد. (1)

آنگاه که پیام باب در دلها وارد شد و جای نیکو گزید و صاحبان دلها آن را بس گرامی داشتند، مردمان بسیاری در آن سرزمین دلهای تیرهء خویش و روان‎های بی‎بهره از روشنایی خود را به نور ایمان و پاکدلی و خلوص روشنی تام بخشیدند و نورانیت تمام دادند؛ امّا تیرهای دشمنی و بیزاری، سرخ و آتشین از کینه و خشم، از کمان مکر و ریای پیشوایان مذهبی و زمامداران حکومتی به سوی این مردمان روانه می‎شد، چه که این دو گروه که زمام قدرت را در دست داشتند، سخت به هراس افتادند که مباد قدرت از دست بلغزد، ثروت نابود شود و حیثیت و آبروی بر باد رود.

شکّ به دل راه نتوان داد، که داستان‎های بسیار ناگفته مانده از آن همه فداکاری و دلاوری؛ با این همه، آنچه که بر زبان رانده شده یا از نوک مداد بر پهنهء کاغذ جاری گشته، آنقدر هست که به نکویی تمام نشان دهد که آن مردمان، که ستم در دلشان لانه کرده بود، چسان آن بیدادگری در حق مردان و زنان و کودکانی روا می‎داشتند که بهشت خویش را در شناخت باب یافته بودند و سرای جاودانی را در تعلیماتش و اسباب رستگاری را در کشتی روانه بر دریای بیکرانش.

وه که چه نمایشی شگرف بود و باور ناکردنی از خونی که از شهیدان بابی بر زمین ریخت و آن سرزمین را گلگون ساخت؛ از کجا باید آغاز کرد نگاه کردن را و از کدامین سوی باید شروع کرد نظر افکندن را؟ به چه زبان داد سخن توان داد در ستایش شهادت باشکوه باب؛ یا چگونه توان بیان کرد جان فدا ساختن هزاران فدایی او را که مهر او را زیور دل ساخته بودند و عشق او را زینت جان و با محبّت بی‎کران جام جاودانگی بخشیدن به زندگی را لاجرعه نوشیدند و سینهء تفتیده از خشکی خویش را به شراب عشق جاوید سیراب ساختند؟

آیا مثال و نمونهء قدّوس بسنده است؛ جوانی که لباس‎هایش را دریده بودند و با پای عریان و سری برهنه زیر زنجیر سنگینش در خیابان‎های بارفروش پیاده می‎بردند و تن نازنینش بارها و بارها با خنجر و دشنه و تبر آن از خدا بی‎خبران نادان زخم برداشت و خونین و مجروح به جایگاهی برده شد که جان به جان‌آفرین تسلیم کرد و روان را به خدای آسمان و زمین؛ پس آنگاه جسمش را طعمهء آتش ساختند و در آغوش شعله‌های افروخته ذوبش نمودند؟

شاید داستان وحید دارابی گواهی باشد بر رویدادهای ستمگرانهء آن دوران. آن زمان که دستارش را از سر مبارکش برداشتند و دور گردنش پیچیدند و به اسبی بستند و در کوچه و خیابان کشیدند.

اندک نبودند کسانی که خلوص قلب داشتند و صفای دل و پاکی جان و روشنی روان که عهد بسته بودند با خویشتن که تا واپسین دمی که از بُن جان بر می‎آید، وفای به امر پروردگار نمایند و از راه راستش دور نشوند و کژی را نپذیرند. این دنیا و آنچه که در آن است نتوانست آن نفوس دلیر و دلاور را فریب دهد و از آرزوی قلبشان دور کند و وادارد که حقیقت امر جدید را انکار کنند و دینار برگیرند و دین خدا وا گذارند.

شجاعتش از دیگران کمتر نبود بانویی که در زیبایی ظاهر نظیری نداشت و در شیوایی کلام همتایی نمی‎یافت؛ کلام را به نظم می‎گفت و به نثر می‏نوشت؛ در قزوین پای به جهان نهاده بود و از استادش عنوان "مردمک چشم" را گرفته بود و از محبوبش "پاک و پاکیزه" (2) را؛ آن زمان که در آن دهکده، که بدشتش می‎نامیدند، گرد آمدند پیروان باب، در صور بدمید و چهرهء زیبای خویش را از برقع و حجاب عاری ساخت، و در آن زمان خبر از آزادی زنان و رهایی از قید و بندهای محروم کنندهء آن دوران بداد؛ امّا، دشمنان اینگونه پاداشش دادند که راه گلویش ببستند تا نتواند دم زند و نفسی از بن جان برکشد تا جان از بدن رهایی یابد و قفس تن بشکند و روح، به دمی، تا به لامکان پرواز کند؛ پس آنگاه جسدش را در چاهی افکندند و سنگها بر آن ریختند تا از دیده‎ها پنهان ماند؛ و این همه را شباهنگام کردند تا خورشید از آن ستمی که بر او رفت شرمگین نگردد و شاید که ماه نیز در پس ابری سیمای شرم‎زده‌اش را پنهان سازد. گویند در واپسین دم زندگانی گفت، شاید آنگونه که بخواهید روح از تن من جدا سازید و جسم مرا از جان بی‎بهره نمایید، امّا هرگز نتوانید رهایی زنان را مانع گردید و آزادی آنها را متوقّف سازید.

امّا، او تنها نبود از جنس خویشتن، از زنانی که دلاورانه زندگی خویش از برای آئینی بدادند که سخت دوستش می‎داشتند و مهرش می‎‏ورزیدند. زینب جوان زنجانی، آن دخترک روستایی، در آغاز زندگانی، برخاست تا از آئین محبوبش دفاع کند، برخاستنی که نشستنی به دنبال نداشت؛ او نتوانست رنج‎های یارانش را در آن دژ علی‎مردان‎خان ببیند؛ پس موی بلندش را کوتاه نمود و آنچنان که مردان جامه در بر کنند، لباس بپوشید و در صف مدافعان دژ ایستاد و آنقدر نبرد کرد تا به لطمه‎ای از سوی دشمن بر خاک افتاد.

امّا، این داستانها، اگرچه گویای حقیقتی است که از پیش گفته آمد، امّا فقط نمونه‎ای است اندک از دلیری و نیز صفای قلب و خلوص دل پیروان آن سیّد جوان، آن بازرگانی که در بهار زندگی خویش بود و تمامی ایران را با پیام مستی‎بخش خود که گویای تولّدی دوباره بود، به آتش کشید، به هیجان آورد، جنبشی پدید آمد که گویای عصری جدید بود و دورانی بدیع و زمانی تازه با امید جدید، و ظهوری بدیع و سرنوشتی که از نو رقم خورده بود از برای نوع بشر.

پیشوایان مذهبی و زمامداران دولتی، که سخت هراسان بودند که قدرت خویش از دست بدهند و معاش خویش نیز، ناتوان از جلوگیری از نفوذ و تأثیر حضرت باب، بزدلی پیشه کردند، و تنها راه نجات خویش در قتل او دیدند؛ پس جماعت مردمان را در میدان عمومی شهر تبریز، آن شهر شمال غربی ایران، جمع آوردند تا در نهم جولای 1950 [بیست و هشتم شعبان سال 1266] شاهد شهادت چراغ نورانی دیانت گردند؛ چراغی فروزان که با توانایی و رشادت خویش در جذب دلهای پاکِ آن نفوس دلاور تابناک، تمامی ملّت ایران را مات و مبهوت ساخته بود.

آن روز، زمانی که تیرها بدون هیچ رحم و شفقتی جسم مبارک سیّد باب را پاره پاره ساختند، در میانهء روز، تیرگی آسمان تبریز را فرا گرفت و تاریکی بر آن سایه انداخت؛ تندبادی وزیدن گرفت و توفانی فرا رسید که گویی می‎خواست شرم ناشی از ظلمی را بپوشاند که ددمنشانه آن گروه بی‎خبر از خدا مرتکب شدند.

دیگربار نهم جولای فرا می‎رسد؛ اگرچه در این روز در هر گوشه‌ای از این جهان، بهائیان و دوستان آنان با مهر تام و فروتنی تمام زندگی و شهادت مژده دهنده به ظهور دیانتی جهانی را پاس می‎گذارند و گرامی می‌دارند، امّا اسفا که ایران هنوز هم به نظر می‎رسد از همان گونه کهنه‌گرایی و خشک‎مغزی که یک و نیم قرن پیش آن را مبتلا ساخت، رنج می‎برد.

159 سال پس از شهادت باب نازنین، و سه دهه از آغاز پیدایش جمهوری اسلامی، آنان که در ایران به امر بهائی ایمان و بدان تمسّک تام دارند هنوز با پایمالی بنیادی‎ترین حقوقشان روبرویند. هفت تن از مدیرانشان در زندان مانده‌اند، و فرمانروایان حاکم بر این سرزمین هنوز به نظر می‎رسد همّ خود را بر زدودن تمامی جامعهء بهائی تمرکز داده‌اند.

با این همه، باز هم هیچ تلاشی و کوششی، هر قدر ددمنشانه و همراه با خشونت باشد، نتوانسته مؤمنان به این آئین وحدت‎بخش را از گام برداشتن در راه راست حقیقتی که بدان پی برده‎اند باز دارد یا دلسرد سازد. آنها ندای شیرین و گوشنواز آن کبوتر بهشتی را شنیده‎اند که بر شاخه‎های درخت جاوید (3) به زیباترین نغمه‎ها ترنّم می‎کند. آنها از شنیدن مژدهء نزدیکی به خدا (4) ، و شناخت آن جمال نورانی که در کتابهای پیامبران از پیش بیان شده (5) ، به وجد و سرور آمده‎اند. پس چگونه ممکن است تلاش‎های بشری، هر قدر با جدّ و جهد همراه باشد، مردمانی را که راه رسیدن به پروردگارشان را برگزیده‌اند، از راه بیرون کند و به بیراهه کشاند؟ هیچ تلاشی نمی‎تواند آنقدر نیرومند باشد که نیروی ارادهء کسانی را دچار لرزش و لغزش سازد که دلهای پاک خویش را به سخنی سپرده‎اند که بهاءالله، آن زمان که در دست دشمنان اسیر بود، به آنها عنایت فرمود:

مباد، آن زمان که در این میانه پیدا نیستم، فضل بی‎کرانم را فراموش کنی؛ یاد آر روزهای زندگی‎ام را در روزهای زندگی خویش، و غم و اندوه و غریبی‌ام را زمانی که در این زندان دوردست فرو افتاده‎ام. در مهر و محبّتم آنچنان ایستادگی کن که دلت هرگز نلرزد، حتّی اگر تیر و شمشیر دشمنان بر تو ببارد و آسمانها و زمین علیه تو برخیزند. (6)


گر تیغ بارد در کوی آن شاه
گردن نهادیم، الحکم لله (7)


به راستی کدامین نیروی زمین می‎تواند بر قدرت عشق غالب آید؛ عشقی که گوهرش در دل آدمی وارد شده و با خونی که در رگهای عاشق جریان یافته عجین شده است؟ آن زمان که جمال محبوب او را به خود مشغول ساخته و بوهای خوش گل جاودانی مشامش را عطرآگین نموده و شراب یقین و اطمینان سرمستش ساخته، جمیع بلاهای دنیا، حتّی خود صحنهء شهادت، محبوب‎تر از هر لذّت این دنیایی در نظرش جلوه نماید و به زیبایی و دلفریبی تامّ به سوی خودش بخواند.

به راستی دل عاشق را هیچ چیز جز محبوبش اشتیاق نبخشد و هیچ امری جز مطلوب و مقصودش به شور و شوق نیاورد. او عشقی را نخواهد که به عقل آلوده شده، بلکه عشق دیوانگان را خواهد، مهر مجنونی را طلبد که در به در به جستجوی لیلی برخاسته؛ مجنونی که دلش را شوقی ناگفتنی و نافهمیدنی فرا گرفته؛ میلی شدید که رضای محبوب جوید، به او نزدیک گردد؛ خیر غلط گفتم، در وجود محبوب فانی شود و در او بقا یابد و به همان جایی باز گردد که از آن آمده؛ نیستی پذیرد، از خویشتن بمیرد و در وجود محبوب هستی جاودانه یابد و زنده بماند.

پس ببین چه پوچ و بیهوده و خنده‌آور است زمانی که بهائیان در مهد امرشان، کشوری که از ژرفنای دل و جان بدان عشق می‎ورزند، به جاسوسی متّهم شوند، به نشر فساد اتّهامشان زنند، و زادهء خواسته‌های شوم نیروهای بیگانه شمرده شوند!

به راستی دست زدن به اتّهاماتی چنین تنگ‎نظرانه و بیهوده در جهانی که به بینش و دانش و هوش مباهات می‎کند، چه قدر خنده‌آور است؛ جهانی که شاهد تلاش صادقانه و صمیمانهء بهائیان برای برقراری عدالت، انصاف، برابری، و شادزیستی همگانی بوده؛ جهانی که امروز بر بردباری و ملایمت جامعهء بهائی ایران گواهی می‎دهد و بی‎گناهی کسانی را که به علّت باورهای خویش زندانی شده‎اند مُهر تأیید می‎گذارد. اگر به دیدهء انصاف بنگری، به آسانی ببینی که بهائیان، تنها به سبب یقین تامشان به حقیقت دینشان و محبّت عمیقشان به سرزمینی که فجر آئینشان از آن دمیدن گرفت، زندان را، هر درد و رنج جسم و تن را که بر آن روا دارند، و شهادت را به دل و جان پذیرا شده‎اند.

بهائیان، برای گرامی داشتن و بزرگ شمردن ایران، با شادمانی و سرور، هر رنج و آزار را به جان پذیرفته‎اند. آنها همواره کوشیده‎اند به بهترین وجهی که در توان دارند به ایران خدمت کنند و به این تلاش خویش ادامه خواهند داد؛ آنها هیچ آرزویی در دل ندارند مگر آن که نزدیک شدن روزی را شتاب بخشند که ملّت و کشور ایران دیگربار با درخششی باورنکردنی، همچون گوهری در میان دیگر ملّت‎ها، بدرخشد و بتابرد و نور افشاند ... و روح و روان هر بهائی، که در کمال ملایمت و بردباری "رقص کنان آهنگ کوی دوست نمود" (8) ، بر این ادّعا گواهی می‎دهد.


پاورقی:
1- أنا نقطة الـّتی ذوّت بها من ذوّت انـّنی أنا وجه الله الـّذی لایموت و نوره الـّذی لایفوت (منتخبات آیات حضرت نقطه اولی، ص14)

2- قرّةالعین و طاهره

3 - ورقة الفردوس تغنّی علی افنان سدرة البقا – لوح احمد

4- تبشـّر المخلصین الی جوارالله – لوح احمد

5- هذا لَمنظر الأکبر الّذی سُطر فی ألواح المرسلین – لوح احمد

6- لاتنسَ فضلی فی غیبتی ثمّ ذکّر ایّامی فی ایّامک ثم کربتی و غربتی فی هذا السّجن البعید و کن مستقیماً فی حبّی بحیثُ لن یحوّلَ قلبک ولو تـُضرَب بسیوف الأعداء و یمنعک کلّ مَن فی السّموات و الأرضین – لوح احمد

7- غزلی از حافظ که حضرت بهاءالله در انتهای لوح مریم نقل فرموده‌اند.

8- لوح شکرشکن، دریای دانش، ص144

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع      Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
صفحه 1 از 1


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما میتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
قالب فارسی شده توسط ایران یاد

PHP-Nuke © 2004 Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

آخرين تيترهاي خبري آخرين تيترهاي انجمن ها نقشه سايت

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت مربوط به www.saqar.info می باشد و هرگو نه کپی برداری از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع بلامانع است.