رقصی چنین میانهء میدانم آرزوست...
گلوریا یزدانی
ولی امر خدای، در نوروز 1932، خطاب به پیروان آئین بهائی در ایالات متّحده و کانادا، چنین مرقوم فرمود:
ماجرای باورنکردنی مربوط به شهادت حضرت باب در رَیَعان شباب، و نیروهای وحشیانه و سرکوب کنندهء ناشی از آن فاجعه، بُروز دلیری بینظیری که متعاقباً به ظهور پیوست، نصایح و انذاراتی که از قلم زندانی ملکوتی [حضرت بهاءالله] در الواحش خطاب به رؤسای کلیسا و ملوک و فرمانروایان جهان صادر شد، مبارزاتی که اهل بهاء از روی صدق و وفا با متعصّبین مذهبی در کشورهای اسلامی داشته و دارند؛ اینها نیست مگر جنبههای ممتاز از داستانی که بزرگترین نمایش تاریخ روحانی بشر به حساب خواهد آمد. (نظم جهانی بهائی، ص77)
آغازین صحنه برای اجرای این بخش از تاریخ روحانی، سرزمینی بود که گروهی از شاهزادگان قاجار بر آن حکم میراندند؛ بیشتر اینان نه آنچنان در ژرفنای هرزگی فرو رفته بودند که بتوان توصیف کرد و نه آنچنان در مرداب و لجنزار بیدینی غرق شده بودند که بتوان به سخن بیان نمود. ایران، با چنین فرمانروایان و امیرانی که به نظر میآمد تنها در اندیشهء تأمین لذّتهای این جهانی خویشند، حتّی اگر به قیمت ویرانی کشور تمام شود، ناپدید شدن تدریجی شکوه و جلالی را که از دیرزمانی میراث گرانبهایش بود، به تماشا نشسته بود.
کسانی که زمام قدرت را در دست داشتند و بر مردمان استیلای تامّ یافته بودند، خود مغلوب نفس خودخواه خویش گشته و به نظر چنین میآمد که دیگر بوی خوش انصاف را به فراموشی سپرده و رایحهء مشامنواز دادگری را بهکلّی از یاد برده بودند؛ با مردمان این سرزمین همچون رعایای غافل و جاهلی رفتار میشد که در چنگال نیرومند کهنهگرایی و خشکمغزی گرفتار آمده و مجبور بودند همچون نابینایان در پی پیشوایان مذهبی حرکت کنند و هر آنچه را که آنان میگویند بیاندیشه اجرا نمایند.
از طریق ظلم و ستمی که این ملّت در پیش گرفته بود داستانهای نومیدکنندهء بسیار توان گفت؛ داستان مردی که دربار شاه را به باد انتقاد گرفته بود، و دهانش را دوختند تا سخن گفتن نتواند و سپس جانش گرفتند تا نفس کشیدن دیگر نداند؛ داستان نانوای نگونبختی که چون اندک وجهی افزون از مشتریان ستانده بود، در تنور خویشش بپختند؛ از آن هراسانگیزتر دریدن کُند و دردناک گلو بود که قبل از بریدن سر، دردی جانکاه بر تن و بدن حاکم میکرد. اینها همه گواهی است صادق و شاهدی است موافق بر فرو افتادن ملّتی در تباهی و نابودی؛ ملّتی که در لجنزار نادانی و آز سخت گرفتار آمده بود.
امّا، مانند هر زمستان که زمانی به پایان خود نزدیک میشود و شکوفههای بهاریاش بدرقه کرده از میدان میرانند، و هر شب تیره و تاری که شعاع بامدادی سرود وداعش را زمزمه میکند، سرزمین ایران نیز سرنوشتی آنگونه داشت؛ سرنوشت چنین رقم خورده بود که نیروهای معنوی طلوع روزی جدید که از افق شیراز سر بر آورده بود، در کالبدش روحی جدید بدمد؛ شیراز شهری بود که پیش از آن شاعران نامداری رایحهء دلنواز گلهایش و ترنّم دلکش بلبلانش را به گوش هر صاحب هوشی رسانده و ناموَرش ساخته بودند.
در ژرفنای تیرگی، این برآمدن روزی جدید سبب شد شیراز با پدیداری جوانی، که از دانش ظاهری بهرهای نداشت، درخشیدن گرفت؛ جوانی که به حصار نیرومند برج و باروی گذشتهگرایی و کهنهاندیشی شیعی هجومی سهمگین آورد. ابرهای متراکم را باید آذرخشی میشکافت که آئین سیّد جوان، علیمحمّد باب، که نامش همواره به مبارکی ورد زبانها باد، در قلوب هممیهنان خویش پدید آورد.
بازرگان جوان، که صاحب دوران بود و مالک زمان، قائم خاندان محمّدی بود و امامی پیش از آن پنهان از دیدگان و نهان از چشم آدمیان، و آن مهدی که وعدهء آمدنش را داده بودند، به بیان رسا فرمود که نقطهء اوّلیهای است که جمیع آفریدگان از او هستی یافتند، همان سیمای خداوندی است که شکوهش را هرگز پنهان نتوان نمود و همان نور خدایی است که درخشش و تابشش هرگز فرو ننشیند و خاموشی نپذیرد. (1)
آنگاه که پیام باب در دلها وارد شد و جای نیکو گزید و صاحبان دلها آن را بس گرامی داشتند، مردمان بسیاری در آن سرزمین دلهای تیرهء خویش و روانهای بیبهره از روشنایی خود را به نور ایمان و پاکدلی و خلوص روشنی تام بخشیدند و نورانیت تمام دادند؛ امّا تیرهای دشمنی و بیزاری، سرخ و آتشین از کینه و خشم، از کمان مکر و ریای پیشوایان مذهبی و زمامداران حکومتی به سوی این مردمان روانه میشد، چه که این دو گروه که زمام قدرت را در دست داشتند، سخت به هراس افتادند که مباد قدرت از دست بلغزد، ثروت نابود شود و حیثیت و آبروی بر باد رود.
شکّ به دل راه نتوان داد، که داستانهای بسیار ناگفته مانده از آن همه فداکاری و دلاوری؛ با این همه، آنچه که بر زبان رانده شده یا از نوک مداد بر پهنهء کاغذ جاری گشته، آنقدر هست که به نکویی تمام نشان دهد که آن مردمان، که ستم در دلشان لانه کرده بود، چسان آن بیدادگری در حق مردان و زنان و کودکانی روا میداشتند که بهشت خویش را در شناخت باب یافته بودند و سرای جاودانی را در تعلیماتش و اسباب رستگاری را در کشتی روانه بر دریای بیکرانش.
وه که چه نمایشی شگرف بود و باور ناکردنی از خونی که از شهیدان بابی بر زمین ریخت و آن سرزمین را گلگون ساخت؛ از کجا باید آغاز کرد نگاه کردن را و از کدامین سوی باید شروع کرد نظر افکندن را؟ به چه زبان داد سخن توان داد در ستایش شهادت باشکوه باب؛ یا چگونه توان بیان کرد جان فدا ساختن هزاران فدایی او را که مهر او را زیور دل ساخته بودند و عشق او را زینت جان و با محبّت بیکران جام جاودانگی بخشیدن به زندگی را لاجرعه نوشیدند و سینهء تفتیده از خشکی خویش را به شراب عشق جاوید سیراب ساختند؟
آیا مثال و نمونهء قدّوس بسنده است؛ جوانی که لباسهایش را دریده بودند و با پای عریان و سری برهنه زیر زنجیر سنگینش در خیابانهای بارفروش پیاده میبردند و تن نازنینش بارها و بارها با خنجر و دشنه و تبر آن از خدا بیخبران نادان زخم برداشت و خونین و مجروح به جایگاهی برده شد که جان به جانآفرین تسلیم کرد و روان را به خدای آسمان و زمین؛ پس آنگاه جسمش را طعمهء آتش ساختند و در آغوش شعلههای افروخته ذوبش نمودند؟
شاید داستان وحید دارابی گواهی باشد بر رویدادهای ستمگرانهء آن دوران. آن زمان که دستارش را از سر مبارکش برداشتند و دور گردنش پیچیدند و به اسبی بستند و در کوچه و خیابان کشیدند.
اندک نبودند کسانی که خلوص قلب داشتند و صفای دل و پاکی جان و روشنی روان که عهد بسته بودند با خویشتن که تا واپسین دمی که از بُن جان بر میآید، وفای به امر پروردگار نمایند و از راه راستش دور نشوند و کژی را نپذیرند. این دنیا و آنچه که در آن است نتوانست آن نفوس دلیر و دلاور را فریب دهد و از آرزوی قلبشان دور کند و وادارد که حقیقت امر جدید را انکار کنند و دینار برگیرند و دین خدا وا گذارند.
شجاعتش از دیگران کمتر نبود بانویی که در زیبایی ظاهر نظیری نداشت و در شیوایی کلام همتایی نمییافت؛ کلام را به نظم میگفت و به نثر مینوشت؛ در قزوین پای به جهان نهاده بود و از استادش عنوان "مردمک چشم" را گرفته بود و از محبوبش "پاک و پاکیزه" (2) را؛ آن زمان که در آن دهکده، که بدشتش مینامیدند، گرد آمدند پیروان باب، در صور بدمید و چهرهء زیبای خویش را از برقع و حجاب عاری ساخت، و در آن زمان خبر از آزادی زنان و رهایی از قید و بندهای محروم کنندهء آن دوران بداد؛ امّا، دشمنان اینگونه پاداشش دادند که راه گلویش ببستند تا نتواند دم زند و نفسی از بن جان برکشد تا جان از بدن رهایی یابد و قفس تن بشکند و روح، به دمی، تا به لامکان پرواز کند؛ پس آنگاه جسدش را در چاهی افکندند و سنگها بر آن ریختند تا از دیدهها پنهان ماند؛ و این همه را شباهنگام کردند تا خورشید از آن ستمی که بر او رفت شرمگین نگردد و شاید که ماه نیز در پس ابری سیمای شرمزدهاش را پنهان سازد. گویند در واپسین دم زندگانی گفت، شاید آنگونه که بخواهید روح از تن من جدا سازید و جسم مرا از جان بیبهره نمایید، امّا هرگز نتوانید رهایی زنان را مانع گردید و آزادی آنها را متوقّف سازید.
امّا، او تنها نبود از جنس خویشتن، از زنانی که دلاورانه زندگی خویش از برای آئینی بدادند که سخت دوستش میداشتند و مهرش میورزیدند. زینب جوان زنجانی، آن دخترک روستایی، در آغاز زندگانی، برخاست تا از آئین محبوبش دفاع کند، برخاستنی که نشستنی به دنبال نداشت؛ او نتوانست رنجهای یارانش را در آن دژ علیمردانخان ببیند؛ پس موی بلندش را کوتاه نمود و آنچنان که مردان جامه در بر کنند، لباس بپوشید و در صف مدافعان دژ ایستاد و آنقدر نبرد کرد تا به لطمهای از سوی دشمن بر خاک افتاد.
امّا، این داستانها، اگرچه گویای حقیقتی است که از پیش گفته آمد، امّا فقط نمونهای است اندک از دلیری و نیز صفای قلب و خلوص دل پیروان آن سیّد جوان، آن بازرگانی که در بهار زندگی خویش بود و تمامی ایران را با پیام مستیبخش خود که گویای تولّدی دوباره بود، به آتش کشید، به هیجان آورد، جنبشی پدید آمد که گویای عصری جدید بود و دورانی بدیع و زمانی تازه با امید جدید، و ظهوری بدیع و سرنوشتی که از نو رقم خورده بود از برای نوع بشر.
پیشوایان مذهبی و زمامداران دولتی، که سخت هراسان بودند که قدرت خویش از دست بدهند و معاش خویش نیز، ناتوان از جلوگیری از نفوذ و تأثیر حضرت باب، بزدلی پیشه کردند، و تنها راه نجات خویش در قتل او دیدند؛ پس جماعت مردمان را در میدان عمومی شهر تبریز، آن شهر شمال غربی ایران، جمع آوردند تا در نهم جولای 1950 [بیست و هشتم شعبان سال 1266] شاهد شهادت چراغ نورانی دیانت گردند؛ چراغی فروزان که با توانایی و رشادت خویش در جذب دلهای پاکِ آن نفوس دلاور تابناک، تمامی ملّت ایران را مات و مبهوت ساخته بود.
آن روز، زمانی که تیرها بدون هیچ رحم و شفقتی جسم مبارک سیّد باب را پاره پاره ساختند، در میانهء روز، تیرگی آسمان تبریز را فرا گرفت و تاریکی بر آن سایه انداخت؛ تندبادی وزیدن گرفت و توفانی فرا رسید که گویی میخواست شرم ناشی از ظلمی را بپوشاند که ددمنشانه آن گروه بیخبر از خدا مرتکب شدند.
دیگربار نهم جولای فرا میرسد؛ اگرچه در این روز در هر گوشهای از این جهان، بهائیان و دوستان آنان با مهر تام و فروتنی تمام زندگی و شهادت مژده دهنده به ظهور دیانتی جهانی را پاس میگذارند و گرامی میدارند، امّا اسفا که ایران هنوز هم به نظر میرسد از همان گونه کهنهگرایی و خشکمغزی که یک و نیم قرن پیش آن را مبتلا ساخت، رنج میبرد.
159 سال پس از شهادت باب نازنین، و سه دهه از آغاز پیدایش جمهوری اسلامی، آنان که در ایران به امر بهائی ایمان و بدان تمسّک تام دارند هنوز با پایمالی بنیادیترین حقوقشان روبرویند. هفت تن از مدیرانشان در زندان ماندهاند، و فرمانروایان حاکم بر این سرزمین هنوز به نظر میرسد همّ خود را بر زدودن تمامی جامعهء بهائی تمرکز دادهاند.
با این همه، باز هم هیچ تلاشی و کوششی، هر قدر ددمنشانه و همراه با خشونت باشد، نتوانسته مؤمنان به این آئین وحدتبخش را از گام برداشتن در راه راست حقیقتی که بدان پی بردهاند باز دارد یا دلسرد سازد. آنها ندای شیرین و گوشنواز آن کبوتر بهشتی را شنیدهاند که بر شاخههای درخت جاوید (3) به زیباترین نغمهها ترنّم میکند. آنها از شنیدن مژدهء نزدیکی به خدا (4) ، و شناخت آن جمال نورانی که در کتابهای پیامبران از پیش بیان شده (5) ، به وجد و سرور آمدهاند. پس چگونه ممکن است تلاشهای بشری، هر قدر با جدّ و جهد همراه باشد، مردمانی را که راه رسیدن به پروردگارشان را برگزیدهاند، از راه بیرون کند و به بیراهه کشاند؟ هیچ تلاشی نمیتواند آنقدر نیرومند باشد که نیروی ارادهء کسانی را دچار لرزش و لغزش سازد که دلهای پاک خویش را به سخنی سپردهاند که بهاءالله، آن زمان که در دست دشمنان اسیر بود، به آنها عنایت فرمود:
مباد، آن زمان که در این میانه پیدا نیستم، فضل بیکرانم را فراموش کنی؛ یاد آر روزهای زندگیام را در روزهای زندگی خویش، و غم و اندوه و غریبیام را زمانی که در این زندان دوردست فرو افتادهام. در مهر و محبّتم آنچنان ایستادگی کن که دلت هرگز نلرزد، حتّی اگر تیر و شمشیر دشمنان بر تو ببارد و آسمانها و زمین علیه تو برخیزند. (6)
گر تیغ بارد در کوی آن شاه
گردن نهادیم، الحکم لله (7)
به راستی کدامین نیروی زمین میتواند بر قدرت عشق غالب آید؛ عشقی که گوهرش در دل آدمی وارد شده و با خونی که در رگهای عاشق جریان یافته عجین شده است؟ آن زمان که جمال محبوب او را به خود مشغول ساخته و بوهای خوش گل جاودانی مشامش را عطرآگین نموده و شراب یقین و اطمینان سرمستش ساخته، جمیع بلاهای دنیا، حتّی خود صحنهء شهادت، محبوبتر از هر لذّت این دنیایی در نظرش جلوه نماید و به زیبایی و دلفریبی تامّ به سوی خودش بخواند.
به راستی دل عاشق را هیچ چیز جز محبوبش اشتیاق نبخشد و هیچ امری جز مطلوب و مقصودش به شور و شوق نیاورد. او عشقی را نخواهد که به عقل آلوده شده، بلکه عشق دیوانگان را خواهد، مهر مجنونی را طلبد که در به در به جستجوی لیلی برخاسته؛ مجنونی که دلش را شوقی ناگفتنی و نافهمیدنی فرا گرفته؛ میلی شدید که رضای محبوب جوید، به او نزدیک گردد؛ خیر غلط گفتم، در وجود محبوب فانی شود و در او بقا یابد و به همان جایی باز گردد که از آن آمده؛ نیستی پذیرد، از خویشتن بمیرد و در وجود محبوب هستی جاودانه یابد و زنده بماند.
پس ببین چه پوچ و بیهوده و خندهآور است زمانی که بهائیان در مهد امرشان، کشوری که از ژرفنای دل و جان بدان عشق میورزند، به جاسوسی متّهم شوند، به نشر فساد اتّهامشان زنند، و زادهء خواستههای شوم نیروهای بیگانه شمرده شوند!
به راستی دست زدن به اتّهاماتی چنین تنگنظرانه و بیهوده در جهانی که به بینش و دانش و هوش مباهات میکند، چه قدر خندهآور است؛ جهانی که شاهد تلاش صادقانه و صمیمانهء بهائیان برای برقراری عدالت، انصاف، برابری، و شادزیستی همگانی بوده؛ جهانی که امروز بر بردباری و ملایمت جامعهء بهائی ایران گواهی میدهد و بیگناهی کسانی را که به علّت باورهای خویش زندانی شدهاند مُهر تأیید میگذارد. اگر به دیدهء انصاف بنگری، به آسانی ببینی که بهائیان، تنها به سبب یقین تامشان به حقیقت دینشان و محبّت عمیقشان به سرزمینی که فجر آئینشان از آن دمیدن گرفت، زندان را، هر درد و رنج جسم و تن را که بر آن روا دارند، و شهادت را به دل و جان پذیرا شدهاند.
بهائیان، برای گرامی داشتن و بزرگ شمردن ایران، با شادمانی و سرور، هر رنج و آزار را به جان پذیرفتهاند. آنها همواره کوشیدهاند به بهترین وجهی که در توان دارند به ایران خدمت کنند و به این تلاش خویش ادامه خواهند داد؛ آنها هیچ آرزویی در دل ندارند مگر آن که نزدیک شدن روزی را شتاب بخشند که ملّت و کشور ایران دیگربار با درخششی باورنکردنی، همچون گوهری در میان دیگر ملّتها، بدرخشد و بتابرد و نور افشاند ... و روح و روان هر بهائی، که در کمال ملایمت و بردباری "رقص کنان آهنگ کوی دوست نمود" (8) ، بر این ادّعا گواهی میدهد.
پاورقی:
1- أنا نقطة الـّتی ذوّت بها من ذوّت انـّنی أنا وجه الله الـّذی لایموت و نوره الـّذی لایفوت (منتخبات آیات حضرت نقطه اولی، ص14)
2- قرّةالعین و طاهره
3 - ورقة الفردوس تغنّی علی افنان سدرة البقا – لوح احمد
4- تبشـّر المخلصین الی جوارالله – لوح احمد
5- هذا لَمنظر الأکبر الّذی سُطر فی ألواح المرسلین – لوح احمد
6- لاتنسَ فضلی فی غیبتی ثمّ ذکّر ایّامی فی ایّامک ثم کربتی و غربتی فی هذا السّجن البعید و کن مستقیماً فی حبّی بحیثُ لن یحوّلَ قلبک ولو تـُضرَب بسیوف الأعداء و یمنعک کلّ مَن فی السّموات و الأرضین – لوح احمد
7- غزلی از حافظ که حضرت بهاءالله در انتهای لوح مریم نقل فرمودهاند.
8- لوح شکرشکن، دریای دانش، ص144