به دارش آویختند چون درس عشق میداد
امیل ایمانی / 26 اوت 2008
فرشتهء ایرانش نامیدند، چون زندگی کوتاهش همچون فرشتگان بود. دستار به سرهای شیطانی اسلامگرا، آنچنان که سرشتشان حکم میکرد، نتوانستند فرشتهای را در میان خویشتن ببینند که میزیست. در آن روز از واپسین روزهای بهار (29 خرداد 1362)، دختری جوان را، که هنوز نشانههای کودکیاش نمایان بود، به دارش آویختند چون نخواست دست از باورهایش بردارد؛ او مهر ورزیدن را باور داشت و دادگری را و برابری را برای همهء فرزندان خدایش.
نامش مونا بود و سنَش هفده و کارش دادن درس اخلاق به کودکان. شاگردانش دوستش داشتند؛ دوست داشتند آن آموزگار آکنده از مهرشان را که آنچنان باورنکردنی، آنچنان ناگفتنی، مهربار بود و مهربان و به آنها میگفت چگونه انسانی نمونه باشند و دلهایشان چسان آکنده از مهر خدای و بندگانش و آفریدگانش باشد.
روزی از روزها، فرّاشان ملاّها، فرستادگان آن دستار به سران، به خانهء دختر جوان، که هنوز به مدرسه میرفت و درس میآموخت، یورش بردند. در آن هنگام به خواندن مشغول تا روز بعد آزمونی را در زبان انگلیسی بگذراند. اسلامگرایان، ددمنشانه، آزمونی سخت دشوارتر برایش فراهم آورده بودند تا در زندان هولناک ملّایان بگذراند. آنها بر این گمان بودند که دخترک جوان شکننده را توانند زیر فشاری توانفرسا فرو شکنند و تن ناتوانش را خُرد کنند و او را به زانو در آورند؛ بر این گمان بودند که او را وا خواهند داشت تا دست از باورهایش بردارد و به آیین از خدا بیخبری آنها روی آورد.
زرتشت بزرگ ما، آن پیامبر روشن و روشنیبخش و روشنیافزای باستانی ایران، از نبردی سهمگین سخن میگفت که بین نیروهای نیک، زیر فرمان خدای، که اهورامزدایش مینامید، و نیروهای بد، زیر فرمان شیطان، که اهریمنش میگفت، در گرفته و همچنان ادامه دارد. زرتشت ما را هشدار داد که مباد در دام فریب و نیرنگ اهریمن افتیم و فریفتهء او شویم. او ما را فرمود که بدی را میتوان از کردار مردمان دریافت؛ مردمانی که گفتار و هشدار اهورامزدا را نادیده گیرند و از آن روی برگردانند، همانا فرمانبران اهریمنند.
دستار به سران اسلامگرا، مونا، این دختر خُردسال را تهدیدی میدیدند برای دستورهای اهریمنی خویش، برای بنیاد باورها و کارهای خود؛ پس گریزی از برای خویش ندیدند مگر آن که او را به تاریکی خویش فرا خوانند یا زندگیاش بگیرند.
مونا، این آموزگار جوان، از ژرفنای دلش کودکان را دوست میداشت و به آنها مهر میورزید و بر این باور بود که باید آنها را آنگونه بار آورد که هوادار اهورامزدا باشند و از برای او بکوشند و بخروشند.
بهائیان گویند که بنیانگذار آئینشان، یعنی بهاءالله، جز آشکار شدن روح زرتشت نیست؛ گویند که اندرزهای سهگانهء زرتشت که پندار نیک باشد و گفتار نیک و کردار نیک، اینک دیگربار، بهاءالله با بیانی گستردهتر آورده است. درسی که مونا به کودکان میداد، بیان گستردهء گفتار زرتشت بود، که بهاءالله آن را به زیبایی و کوتاهی چنین آورده است:
چون تو را نعمتی باشد، به دیگرانش نیز ببخشای؛ چون تهیدست شدی، سپاس خدای بگزار؛ شایستهء اعتماد همسایهات باش و چون به او رسی لبخندی بر لب و سیمایی خندان داشته باش؛ از برای تهیدستان گنجی از برای مالداران پندی، برای نیازمندان پاسخی به فریادی باش؛ آنچه وعده دهی عمل نما. چون به کاری پردازی انصاف پیشه کن و چون در میان جمع نشینی سخن به اندازه گوی؛ چون به داوری پردازی دادگری را پاس دار؛ بهر انسانها فروتن شو و چراغی فراراه آنان باش که در تاریکی و تیرگیاند؛ اندوهزدگان را شادمانی باش و تشنگان را دریایی از آب گوارا؛ افسردگان را پناهی؛ پناهجویان را دژی؛ ستمدیدگان را یار و یاور و مددکار و پشتیبانی باش؛ در هر کاری پرهیزگاری پیشه کن؛ از برای بیگانه میهنی و از برای بیمار درمانی و برای نابینا چشمی و از برای ره گم کرده راهی و از برای سیمای راستی جمالی و از برای پرستشگاه امانت زیوری و از برای جایگاه اخلاق تختی و برای جسد دنیا روحی و از برای لشکریان داد پرچمی و برای افق نیکی نوری و برای زمین پاک آب بارانی و برای دریای دانش کشتیای و از برای آسمان دستگشادگی ستارهای و بهر بینش گوهرین تاجی و از برای فلک مردمان ستارهء درخشانی، و بر درخت فروتنی میوهای باش.*
در میان بسیاری از بهائیان که در ایران، به سبب باور و ایمان، گرفتار دست دستار به سران شدند، ده تن از زنان شیراز نیز بودند. مونای جوان در میان این ده تن بود. درون زندان، ماهها رفتار ناپسند ملّایان را تاب آوردند آن زنان؛ رفتاری که گویی پایانی نداشت؛ امّا همگی مرگ را بازیچه گرفتند و آنچه ملّایان و فرّاشان کوشیدند هراس از مرگ را در دل آنان اندازند، گویی دریچهء دلشان به روی اینگونه سخنها بسته بود؛ آن همه را به هیچ گرفتند و دست از باورهای آسمانی خویش برنداشتند.
ملّایان را گویی دل در سینه نمیتپید و اگر میتپید دلی نبود که روشنی مهر را بدان راهی باشد؛ سرانجام چون ره به جایی نبردند بر آن شدند که آنهمه گفتارهای تلخ را جامهء عمل بپوشانند؛ پس این بزرگواران، این ستارگان درخشندهء آسمان ایران را، یکی پس از دیگری، به دار آویختند. واپسین نفرشان مونا بود، فرشتهء ایران؛ چه که میخواست برای یکایک آنها، که بر فراز دار میشدند، دستی به نیایش به سوی خدایش بردارد. چون نوبت به خود او رسید، بوسه بر حلقهء دار زد و آن را دور گردن لطیف خویش انداخت و دعا بر لب، ثنای خدا گویان، بر فراز دار شد.
ددمنشان اسلامگرا بعد از ماهها شکنجه و فشار، این دختر خردسال، مونای نورانی، را به بالای دار فرستادند. نوکران اهریمن، با گرفتن جان او، خواستند که مهر و مهرورزی را بکشند، نابود سازند، از پهنهء گیتی ناپدید نمایند. امّا، بیگمان هرگز نتوانند مهرورزی را نابود کنند که مهر جاودانی است؛ آنها تنها توانند مهرورز را جان بگیرند.
ایا فرشتگان زمینی،
ایا پرندگان مهاجر
که تنها زیورتان
بستری است از پرهای سپید
کودکان بیگناه ایران
ردایی نورانی و سپید به بر دارند
و یاد و یادگار زندگانی را
به دیگران واگذاشتهاند.
پرستوهای سیاه بینوا را بینم
بر فراز ویرانههای شهرمان در پروازند
درد را بینم که اینک مالامال گشته
و در آمیخته
با دلهای هر ایرانی
دیگر دلم نمیتپد
دم و بازدمم دیگر نمیآید
باورم به سادگی رنگ میبازد
و بسترم خاموشی میگیرد
• اصل بیان حضرت بهاءالله به نقل از صفحهء 17 جلد دوم آثار قلم اعلی چنین است: "کُن فی النّعمة منفقاً و فی فقدها شاکراً و فی الحقوق امیناً و فی الوجه طلقاً و للفقراء کنزاً و للأغنیاء ناصحاً و للمنادی مجیباً و فی الوعد وفیّاً و فی الامور منصفاً و فی الجمع صامتاً و فی القضاء عادلاً و للانسان خاضعاً و فی الظّلمة سراجاً و للمهموم فرجاً و للظّمآن بحراً و للمکروب ملجأً و للمظلوم ناصراً و عضداً و ظهراً و فی الأعمال متّقیاً و للغریب وطناً و للمریض شفآءً و للمستجیر حصناً و للضّریر بصراً و لمن ضلّ صراطاً و لوجه الصّدق جمالاً و لهیکل الأمانة طرازاً و لبیت الأخلاق عرشاً و لجسد العالم روحاً و لجنود العدل رایةً و لأفق الخیر نوراً و للأرض الطّیّبة رذاذاً و لبحر العلم فُلکاً و لسماء الکرم نجماً و لرأس الحکمة اکلیلاً و لجبین الدّهر بیاضاً و لشجرالخشوع ثمراً."