جمعه 8 مرداد 1389   
www.newsaqar.com :: مشاهده موضوع - نگاهی به کتاب "خاطرات حاج سیاح"
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست www.newsaqar.com » سایر موارد

ارسال موضوع جدید   این موضوع قفل شده است و شما نمی توانید آن را ویرایش کرده و یا به آن پاسخ دهید.      Printer-friendly version
نگاهی به کتاب "خاطرات حاج سیاح"

مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
Skygazer
عضو سایت
عضو سایت


عضو شده در: 8 شهریور 1386
پست: 2

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

blank.gif


امتیاز: 11
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 7 خرداد 1387 - 19:10    عنوان:  نگاهی به کتاب "خاطرات حاج سیاح& پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

نگاهی به کتاب "خاطرات حاج سیاح"





کتاب «خاطرات حاج سیاح » که در سال 1346 توسط حمید سیاح فرزند محمد علی سیاح محلاتی، برای اولین بار چاپ شده یکی از با ارزشترین تواریخ به جای مانده از دوره قاجاریه است.این کتاب که به عنوان شماره پنجم از «مجموعه خاطرات و سفر نامه های ایران» زیر نظر ایرج افشار چاپ شده، حاوی مطالب جالب توجهی از اوضاع اسف بار زندگی اجتماعی مردم ایران، فساد در دستگاه حکومتی و روحانی و جنایات وارده بر بابیان به وسیله ی حکام زر و زور است.

همانگونه که فرزند مرحوم سیاح در مقدمه کتاب می گوید، ایشان در جوانی به نجف و کربلا مسافرت نموده و به تحصیل علوم دینی می پردازد. پس از فراقت از تحصیل در سال 1276 هجری قمری ، در 23 سالگی ازدواج کرده و پس از مدتی بی خبر به قفقازیه می رود و این چنین وانمود می کند که مرده است تا به خانواده اطلاع دهند که دیگر انتظار او را نکشند. رفتن به قفقاز، آغاز سفر طولانی 18 ساله او به استانبول ،اروپای غربی، روسیه، آمریکا، چین، ژاپن و هندوستان می شود. حاج سیاح پس از ورود به هندوستان و جریانهایی که به موجب آن خانواده او از زنده بودنش آگاه می شوند مجبور به بازگشت به موطن می شود. این کتاب در واقع از ورود به بندر بوشهر در 14 رجب 1294 ه.ق (مطابق 3 مرداد 1256 هجری شمسی) شروع و حاوی وقایعی است که حاج سیاح تا 24 جمادی الاخر 1327 ه.ق (مرداد 1288 شمسی) شاهد آن بوده است. البته در این مدت چند بار به فرنگ مسافرت می کند که شرح آن را می توانید در کتاب سفر به فرنگ حاج سیاح بخوانید.

از آنجا که نویسنده این کتاب خود مسلمان و زمانی از طلاب علوم دینی در عتبات عالیات بوده است، اظهار نظر و انصاف در مورد بابیان ایران که در آن ایام ( و خصوصاً قبل از آن) تحت سخت ترین آزارها و اذیت ها بوده اند، جالب توجه است. ایشان با علمای تراز اول وقت هم در ارتباط بودند. فی المثل در صفحه ی 19 چاپ 2536 شاهنشاهی، حاج سیاح می گوید: "از جمله مردم فاضل نجیب (شیراز) امام جمعه بود ...من از وضع پاکی و درستی و فضل ایشان تعجب کردم. زیرا در ایران ملاها که لقب دیوان دارند از قبیل امام جمعه و شیخ الاسلام و ... با رشوه و واسطه برای نفوذ و دخل اقتدار گرفته می شود. "

حتی حاج سیاح خود به عدم ظهور امام عصر اعتقاد داشته ا ست. کما اینکه در صفحه 91 پس از ذکر خزج های بیخود ماه محرم می گوید:" بالجمله غالباً از کارها مانده، خرج های زیادی می کنند به مصارفی که قطعاً امام راضی نیست... ."

در این مقاله به اجمال به بررسی وضعیت حکومت ایران در زمان قاجار(علی الخصوص دوره سلطنت ناصر الدین شاه) و دستگاه روحانی حاکم بر قوانین اجتماعی اشاره ، اوضاع اجتماعی مردم ایران در آن و به ستم های وارده به بابیان اشاره می شود.



1-اوضاع حکومت و روحانیون در دوره قاجار

" آه وطن! ایرانی در ایران تو را می بیند غرق غم است، به خارج می رود تو را مقایسه با ممالک دیگر می کند ، دائماً در الم است. در وطن اسیر و در خارج حقیر..."

حکومت حاکمی که حاج سیاح دیده بود، چیز بسیار عجیبی برای بسیاری از ما نیست. چه بسا حرفهایی که حاج سیاح راجع به وضع حکومت و روحانیون می زند برای بسیاری از ما جدید نباشد. خرافه پرستی که روحانیون و حکومت وقت برای تسلط بر اذهان مردم رواج داده بود، هنوز هم ادامه دارد. حاجی هنگامیکه از شیراز خارج می شود، بین راه تعدادی از مردم که متوجه سیاحت او شده اند گرد او جمع شده و از او راجع به شهر زنان، جماعت سگساران، آدم های یک چشم، دوال پا و ... می پرسند. حاجی با خود می گوید:"من که چندین سال بود این حرفها از گوشم افتاده بود، سر به زیر انداخته نمی دانستم چه جوابی بدهم ... من عذر می خواستم تا هنگام خواب، ایشان رفته و من آسوده افتادم. لکن چه آسودگی! سبحان الله! سلاطین مستبد و ملاهای طماع برای رواج بازار خودشان یک مشت بندگان خدا را از بی تربیتی و جهالت به چه نوع گرفتار کرده و خود بر خر مراد سوار شده اند، مردم عالم در چه کارند و ایران چه خر بازار است! اعتقاد این بیچارگان به این خرافات هزاران درجه از کشتی بخار و الکتریک و تلفون بیشتر و آخوندها ، دوال پا و شهر زنان و ... را به نظر ایشان موافق شرع داده اما وجود آمریکا را منافی دین نامیده اند!" (صفحه ی 30).

روش کلی حکومت در اداره کردن کشور، ایجاد رعب و هراس و مکتوم نگه داشتن افکار مردم بود. دین و روحانیت نه تنها اوضاع مردم را سامان نمی بخشید بلکه آلتی شده بود برای اجرای اهداف سلطنت. به قول حاج سیاح: "با اینکه آخوند ها می گویند قانون ایران، قانون اسلام است ... جهاد و دفاع و حفظ بیضه اسلام بر همه مسلمانان واجب است، داخل قشون شدن و مشق کردن را بدترین نقایص می شمارند." (صفحه 109).



2-اوضاع مدارس علمیه

حاجی در کاشان به سیاحت مدرسه شاه و مدرسه آقا می رود: "مدرسه ها خوبند لکن مدارس هم در ایران عوض اینکه به مملکت و ملت فایده بدهند، مرکز یک بلای بزرگ ایران است. جوان بیست و پنج ساله و کمتر و بیشتر به اسم طلاب علم در حجرات مسکن می کنند. در تحصیل علم و عدم آن و فهم و عدم آن آزاد و مختارند.از صد نفر یکی در خیال تحصیل علم نیست. احدی در مقام تهذیب اخلاق این جمع نیست و به هر وسیله است از پدرشان و از مردم به اسم خمس و زکات و احسان و غالباً به ضرب مشت و چماق و تهدید، مایه ی عیش بدست می آورند...غالباً چماق های خیلی درشت و بعضی خنجر و طپانچه دارند. غالباً در خود مدرسه دو دسته و سه دسته شده برای دخل و تقدم و تأخر در جلوس و مشی یا برای ترویج و تقویت این آقا و آن آقا به تحریک خود آقایان به سرو کله هم می کوبند و دو جمعیت یا تمام اهل یک مدرسه قلچماق و لشکر یک نفر ملا هستند که او از اینها و اینها از او نفع می برند... و هر کس را می زنند و زخم دار کنند و بکشند آنرا تقویت شریعت می نامند ... بسیار است که یکی دزدی کرده، آدم کشته، هر فساد کرده، به زن و بچه مردم متعرض شده و... به دروغ می گوید مفلسم و همینکه خود را به مدرسه انداخت و ملتجی این آقایان ساخت، نه قضات شرع می توانند کاری بکنند (زیرا لشکر خود را نمی رنجانند) و نه حکام عرف و مأمورین دولت، زیرا فتنه و آشوب بر پا می شود و غوغای وا شریعتا بلند می شود. چه حق ها از میان می رود و چه ناحق ها جاری می گردد. این است وضع تحصیل علم در ایران و کسانی هم که در تحصیل علم به سر می برند با ترتبی هشتصد یا هزار سال قبل با عبارات مشکله و اصطلاحات مغلقه، عمری در بحث الفاظ به سر برده، اصول و فقه را در فرضیات که در ظرف صد سال یک دفع هم اتفاق نمی افتد به کار می برند و ...اطفال بیچاره را خاک بر سر و بی تربیت بزرگ می کنند."

در صفحه 195 می گوید: "به گردش بازار و شهر ساوه رفتم.آب انبار خوب و مدرسه خوبی داشت. افسوس که مدارس ایران در همه جا عوض نفع صرر می رسانند و جمعی را تنبل و شریر می پرورانند." و نیز در صفحه 272 راجع به مدرسه شاهی زنجان می گوید: "موقوفات زیاد دارد ... جمعی بی سواد و تنبل ساکنند!".

البته اوضاع علم فقط در ایران اینگونه نبوده است. حاجی در صفحه 281 هنگامیکه برای زیارت به عتبات عالیات می رود می گوید: "واقعاً انسان در عتبات، مخصوصاً در نجف و کربلا حیرت می کند، دسته دسته از طلاب و معممین و خدام و مفت خواران که آنجاها جمع شده مایه معاش ایشان وجوهی است که به عنوان احسان و زکات و خمس و مال امام و رد مظالم از ایران و هندوستان به آنجاها می ریزد. این دستجات در عتبات، رساله در بغل بهر بمنزل دویده از یکی ار معروفین علماء که سمت نوکری و بستگی و شاگردی به او پیدا کرده می خواهند ترویج او را کرده، مردم را مقلد او کنند که پولها پیش او برند تا اینها بخورند، چه فضایل و کرامات برای آقای خود می گویند و چه تکذیب ها از دیگری که رقیب اوست می کنند و مردمان باهوش را از هر چیز سست می نمایند. این دفعه کشاکش اعلمیت و مرجعیت و مقتدای شیعه بودن را در میان جمعی چنان گرم دیدم که هرگز بازار علم و اختراعات اروپا به این درجه ترقی ندارند... ".

شاید خواننده گرامی همچون من با شنیدن این سخنان به یاد کلام پیامبر اسلام بیفتد که فرمودند: “ قال رسول الله ص سیأتی علی الناس زمان لا یبقی من القرآن الا رسمه و من الاسلام الا اسمه یسمون به و هم ابعد الناس منه مساجدهم عامرة و هی خراب من الهدی فقهاء ذلک زمان شر فقهاء تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنة و الیهم تعود." یعنی: "رسول خدا فرمود بر مردم زمانی خواهد امد که از قرآن جز رسم آن و از اسلام جز اسم آن که به آن نامیده میشوند نخواهد ماند. وایشان از همه کس نسبت به آن دورترند، مساجدشان آباد است ولی از هدایت خالیست فقها آن زمان بد ترین فقها زیر آسمان هستند. از ایشان فتنه خارج میگردد و به خودشان" (1)

در کل حاج سیاح اوضاع مسلمانان را بسیار بد می داند، چنانکه قبل از ذکر عتبات عالیات می گوید: "در مقام انصاف، انسان به هر جا می رود عالم مسلمان را ذلیل و ممالک اسلامیه را خراب و همه را با هم منافق می بیند. مسلمانان که زمانی از برکت علم و اتحاد و عمل به قانون اسلام بر نقاط بسیاری از کره زمین حکم فرما شدند، الآن در هر جا اسیر دیگران و زیر بار گران جهل و ظلم هستند. خصوصاً ممالک عثمانی و ایران و از تمام نقاطیکه من دیده ام بدتر ایران است که هیچ جا به این درجه خراب و پریشان نیست. جهت آن هم این است که در تمام زمین به این شدت ظلم از امراء و نفوذ جهل از ملاها نیست. این دو سنگ آسیا در ایران در نهایت قوت و شدت عموم مردم را خرد می کنند زیرا هر کس برای حفظ خودش در مقابل این دو قوه ناچار به تزویر و دروغ گویی است که سبب انحطاط اخلاق است."

این سخنان حاج سیاح بیانگر خوار و خفیف شدن مسلمانان آن زمان است. حاجی که خود جهانگرد هم بوده است و همانطور که ذکر شد 18 سال به اکثری از نقاط جهان سفر کرده است می گوید: " در هیچ مملکتی یک قسمت مردم به این درجه آزاد مطلق و فعال ما یشاء و یک قسمت به این درجه محبوس مطلق و بنده اسیر نیستند. ابداً هیچ پادشاه بزرگ روس و آلمان و انگلیس و دول بزرگ عالم و یا کشیش و روحانی هیچ مملکت به قدر شاه و وزیر و امیر و فراش باشی و داروغه و کدخدا و سید و ملا و درویش و روضه خوان و چاووش و ... در ایران آزاد از هر تکلیف و مختار در هر کار و ایمن از هرمؤاخذه و مجازات نیست و هیچ بنده و اسیر مثل رعیت ایران در قید فقر و ذلت و اسارت نیست. این علماء یک شمشیر تکفیر و یک تیر تفسیق و تلعین دارند که از هر کسی که مرادشان بر نیاید یا دلشان بخواهد مال و جان و آبروی او را تلف می کنند."

در قسمتی که صفحات 465 تا 487 کتاب را در بر می گیرد، اوضاع سلطنت و کشور در زمان ناصرالدین شاه به صورت خلاصه شرح داده شده است: " در مملکت عدلیه و محل معین برای رجوع مظلومین و متظلمین نبود ... فقط عده ای از ملاها می بایست رسیدگی به تظلمات کرده، احکام صادر فرمایند و حکام و فراشان و داروغگان و امراء و ملاکان و پاکار و کد خدا اجراء دارند. مجریان شریک دخل حاکمان شدند، حاکمان آلت اجرای مقاصد مجریان گردیدند..." علاوه بر فساد حاکم بر روحانیت، فسادهای حکومت هم به وخیم تر شدن اوضاع ایران دامن می زد. جالب آنکه سفرهای ناصر الدین شاه به فرنگ را پیش مردم به علل دیگر جلوه می دادند: "... از اول مردم نادان ایران را معتقد کرده بودند که سفر شاه به فرنگ برای ترویج دین اسلام و اصلاح با دول است!"

علاوه بر این، شرحی که حاج سیاح از وزارات مختلفه اعم از وزارت علوم و معارف و وزارت عدلیه و وزارت مالیه و...می دهد، همه خواندنی است تا بدانیم چرا ایران آن زمان بیش از هر جا و زمان دیگری نیازمند مربی بود و چرا باید موعود در ابتدا در ایران ظهور کند.

توصیه نگارنده به خوانندگان محترم این است که برای بدست آوردن تصویر روشن ترراجع به دوره قاجار(مخصوصاٌ سلطنت ناصر الدین شاه) و عصر ظهور دیانت بابی و بهایی ، به خود کتاب مراجعه فرمایید.




3- زندگي اجتماعي مردم در دوره قاجار

حاج سياح در اول ورود به ايران در بندر عباس :" اول خاك فارس و وطن محترم من است. نسيم وطن به رخسارم وزيده لذت ديگري درك كردم لكن اين نسيم را عفونت ظلم و بي نظمي و بي تربيتي زهر آگين كرده...".

همانطور كه اشاره شد، حکومت و روحانیون در دوره قاجار،شرایط مطلوبی نداشتند. اين وضعيت بالطبع زندگي اجتماعي مردم ايران را تحت تأثير قرار داده بود. دستگاه روحاني كه براذهان و تفكر مردم حكومت مي كرد، سعي در افسرده نگه داشتن و بسته ماندن بينش وعقيده مردم داشت. در صفحه ي 25، حاج سياح مي گويد: " ظلام و غارتگران و دزدان با آنهاييكه اقتدار و زور ندارند امثال عوام و عجزه و دهاتي را اسير كرده، هريك را بوسيله اي چسبيده، مردم را جاهل و ذهن ايشان را پر از خرافات كرده اند و از حقايق و طريق نجات دنيا و آخرت دور افكنده اند و آنچه از صحبت آقايان معلوم شد هزاران اشخاص تنبل بزي سادات و بني هاشم درآمده، عمامه يا شال كبود يا سبزي را دليل گرفتن مال مردم و مفتخوري قرار داده اند، بسياري از مردم به يك خواب جعلي يك آدم فريب، قبري يا سنگي را امام زاده ناميده معبد و ملجاء، بلكه قاضي الحاجات ساخته اند عوام را بدام كشيده و مالشان را مي گيرند. بهر سمت ايران بروي هزاران قبر باسم امام زاه فلان و فلان موجود است. اگر قرآني به خط كوفي پيدا شده نسبت آن را به يكي از ائمه داده، حاجت را از آن مي خواهند و اين وسيله مفتخوري جمعي گرديده. دعا نويسي، طالع بيني، جن گيري، رمالي، جفاري و از اين قبيل امور و نام امام را وسيله ي نان كردن از قبيل مداحي و درويشي، يا تعزيه داري و چاووشي و غيرها كه حد و حصر ندارد، و نمي دانند كه همان بزرگان كه اينان بنام ايشان مفت خوري كرده مردم را از كار و علم و صنعت و ثروت بازمی دارند، خود ايشان بدترين اعمال را بیکاری شمرده و هميشه مشغول كار بوده، تمام جهد ايشان رفع خرافات بوده است."

اوضاع مردم با نبود امكاناتي براي تفريح و تمدد اعصاب وخيم تر شده بود. كوتاهي حكومت در ايجاد شرايطي براي آسايش مردم ،باعث به وجود آمدن عصبيت هاي مختلف و اغتشاش و طبيعتاً زمينه ساز انواع جرم و جنايت مي شد. شرايط به گونه اي بود كه مردم، تنها هنگام محرم و يا براي زيارت فرصت استراحت و تفريح داشتند! آنهم در ماه عزاداري. به ديگر قول حكومت اوضاع را به گونه اي ترتيب داده بود كه تفريح اجتماعي مردم تنها مراسم عزاداري محرم بود. روحانيون نيز از اين امر خشنود بودند كه مردم به ظاهر هم كه شده دين دارند اگرچه در باطن هيچ نشاني از دين نبود مگر عده قليلي كه انها هم توانايي ايجاد تغييري در وضع مملكت نداشتند. مانند خود حاج سياح يا سيد جمال الدين و ... . حاجي در صفحه 91، هنگاميكه وقايع محرم سال 1295 را شرح مي دهد، مي گويد : "اين عنوان و تكيه ي دولت را اگر چه همه مي دانند، من باز براي يادگاري مي نويسم. در ايران تماشا خانه و تآتر و باغ عمومي و مجامع و روزنامه و كتب و هر چيز كه انسان گاهي خود را مشغول كرده از هموم وارده يا از كارها كه خسته شده خود را تفريح دهد و رفع خستگي روح نمايد، وجود ندارد. موسيقي هم ممنوع است، هر چه براي دل و چشم و گوش موجب تفريح است، ممنوع است و كوچه و بازار و محله و همه جا با تنگي و غم و صداهاي مريضان و فقراء و سائلان و حرفهاي فحش و لغو هرزه و تعفن و كثافات و مردار. دلها خسته و روها عبوس و روحها مرده، خصوصاً از خوفها و تقيه ها و فشارها و بغض و كينه و حسد و تخويفات ملاها از بليات دنيا و عذاب آخرت و وحشت مردم از شدت جهالت از جن و پري و ديو و اين نحو خرافات بالكليه مردم مثل مرده متحركند. لابد در زير اين فشارها يك تفريحي لازم دارند و به هيچ وسيله به آن دسترسي نيست. تنها راهيكه هست و كسي نمي تواند از حركات آشكار ممانعت كند اسم امر ديني و مذهبي است كه يك تفريح را لباس مذهبي پوشانيده بآن اشتغالي كنند و چون منحصر به همين راه است در آن مبالغه و افراط و اختراعات جديده مي نمايند... محرم و اسم تعزيه داري حضرت سيد الشهداء(ع) را با اين صورت در آورده اند و چون در اين باب دخل براي ملاها و روضه خوانها و آنهاييكه خود را مستند به دين كرده اند هست ،روز بروز سعي در ترويج آن مي كنند و نجات را منحصر به اينها كرده اند و چنان مبالغه نموده اند كه مردم ايران بالكليه از عمل به واجبات و ترك محرمات منصرف شده ، شريعت را عبارت از زيارت و تعزيه داري كرده شعبه ها و كارها افزوده اند كه حد ندارد".

در اين خفقان روحي و اعتقادي، ملايان مردم را به تقليد كوركورانه هم دعوت مي كردند و هر كدام حكومتي كوچك براي خود تشكيل داده بودند. از سوي ديگر دنیا پرستان تارك دنيا نما و صوفيان و دراويش هر كدام به نحوي از سادگي مردم استفاده مي كردند. به قول حاج سياح: "اينها را در ايران، نعمت خدا داده و اين اشخاص را عزيز كرده ي خدا مي گويند. من هر قدر فكر مي كنم كه بلا جهت اينان چرا عزيز خدا شده اند نمي فهمم. بلي فقط يك جهت هست كه سرمايه ي همه ي ايشان است و آن جهل مردم و تقليد و بيفكري و موهوم پرستي است كه اين بزرگان همه دست به دست هم داده اين نهال را در ايران كاشته و تربيت كرده و بارور نموده ، در كمال شدت حفظ نموده ،بهره بر ميدارند و ثمر مي خورند لكن خبر ندارند كه اين درخت آخر كهنه و پوسيده مي شود. چنانچه در اكثر نقاط عالم بر افتاده ، در ايران هم بطور مهيبي بر مي افتد. آن وقت اين باغبانان جهل دچار وهن و پريشاني مي شوند".



4- اوضاع معيشتي در شهر ها و روستاها

به طور كلي مردم ايران تحت شرايط بسيار سختي زندگي مي كردند. هنگام حركت از مشهد به سمت سيستان در رجب 1295 هجري قمري، به شور حصار مي رسند. حاج سياح مي گويد: "انسان اگر دهات ايران را گردش كند مي فهمد كه ظلم يعني چه، بيچارگان سوخته و برشته در يك خانه تمام لباسشان به قيمت جل يك اسب آقايان است، يك ظرف مس براي طبخ ندارند، ظرفها از گل ساخته خودشان. با اينكه شب و روز در گرما و سرما در زحمت و عذاب كارند، نان جو به قدر سير خوردن ندارند. سال بسال، شش ماه به شش ماه، گوشت بدهنشان نمي رسد. از خوف هر وقت يكسوار يا تازه لباسي به لباس آخوندي يا سيدي يا ديواني مي بينند مي لرزند كه باز چه بلايي بر ايشان وارد شده است".

وضع اجتماعی، اقتصادی وسیاسی ایران و معیشت مردم چه طبقه درباری و چه طبقه عوام و رعیت در این کتاب به خوبی به تصویر کشیده شده است. اوضاع آن زمان ایران شاید در زمان هیچ کدام از پیامبران پیشین، حتی در زمان پیامبر اسلام هم تکرار نشده بود. اگر در زمان محمد(ص) دختران را زنده به گور می کردند، اکنون دختران را برای زنده ماندن به کثیف ترین کارها وادار می کنند. زمانی بیچارگی مردم به حدی رسیده بود که کودکان را برای کار به فرش بافی و نمد بافی وا می داشتند و در صورت بروز اشتباه از سوی آنان "با سوزن به دست ایشان زده، سوراخ می‌کنند یا گوش‌شان را چنان فشار می‌دهند که نزدیک دریدن می‌گردد". مطالبی که نقل می شود از کتاب « مکتب تبریز» نوشته ی دکتر طباطبایی است.

این قسمت از سخنان حاج سیاح در کتاب خاطرات حاج سیاح موجود نیست و دکتر طباطبایی باید آنها را از« سفر به فرنگ» و یا نوشته های دیگری که از حاج سیاح به جای مانده است و فعلاً در دسترس نگارنده نیست، بدست آورده باشد.اما در هر صورت نقل این مطالب را در کتاب مذکورمی توانید بیابید. اوضاع زندگی مردم در کرمان (آنجایی که حاجی این وقایع را دیده) و در نقاط دیگر طوری بود که مردم برای یافتن معاش زندگی دست به هر کاری می زدند: "انسان به میدان می‌رود ، می‌بیند هر یک پاره‌نمدی پوشیده که به تنش فرو رفته ، پشته‌ای از هیزم در پشت از صحرا آورده ، به جزئی وجه می‌فروشند و برای این پشته، که از ده شاهی بالاتر نمی‌فروشند، دو روز کار کرده ،‌ با وجه آن باید امرار معاش کنند و مالیات دیوان را بدهند". و بسیاری بودند که وضعشان از این هم بدتر بود.آنها چه میکردند؟حاجی می گوید: "لابُدَم (مجبورم) کار بدتر از همه را هم که فعلا از کارهای معمولی آن‌جاست، بنویسم. از شدت پریشانی،‌ زن و دختران را که به نه سالگی رسیده یا نرسیده، به مقاطعه می‌دهند، یا به اسم صیغه و متعه یا فروش.‌ هر چه بگویی سزاست". سپس مختصری از مدارس علمیه می گوید که: "کارشان صیغه دادن زن و دختر است که به خود زن‌ها یا کسان‌ ایشان وجهی داده ، زن‌ها را برای این کار اجاره می‌کنند و به مردم صیغه و مقاطعه داده، وجه اجاره را داده، باقی دخل ایشان است". و سپس راجع به مدرسه ی نمدمالان می گوید: "این مدرسه زیاد وسیع نبود اما حجره‌هایی داشت که کسانی از پیر و جوان در ایوان هر حجره نشسته بودند و به هر کس وارد می‌شد، قلیان می‌دادند و اظهار اُنس کرده، بعد می پرسیدند: زن می‌خواهی یا دختر جوان؟... این زن بیوه به مدرسه آمدن و شبانه متعه‌ی طلاب شدن و پول گرفتن،اختصاص به کرمان ندارد". و جالبتر از آن، اینکه متعرضان به این وضعیت، تهمت بابی گری و بهاییگری می خوردند! در صفحه 249 مي گويد :" باري همه مي گفتند چه بسيار دختران كوچك را از دست مادر داغديده گرفته به كنيزي به غربت مي برند و اطفال ما را مانند حيوانات به جزئي قيمت مي فروشند. چه بسيار شده اولاد مردم را به سرقت برده به قيمت نازل فروخته ،پدر و مادر را بآتش حسرت نشانده اند. به هر صاحب حكم مسلماني شكايت برديم ،جز جواب يأس نشنيديم. زيرا خودشان هزاران نفس را ارزان مي خرند و مي فروشند...". و این هم نمود برده داری در ایران آن زمان. بدتر آنکه کودکان را می دزدیدند و به بردگی می بردند.

درشهرها مردم از كمترين امكانات زندگي شهري مانند بهداشت و حمام مناسب محروم بودند. به قول حاج سياح :" حمام هاي ايران سراپا كثافت است"(صفحه 36). در مورد حمام قم مي گويد: " به حماميكه نزديك منزل ما بود رفته بسيار كثيف ديدم". از قول يك سياح فرنگي به نام «فگراتوس» د رمورد حمام ها نوشته است كه " منجلابي است! نه رنگ و نه طعم و نه بوي آب دارد بلكه يك نوع مبالي است! منبع امراض مسريه از قبيل كچلي ، چشم درد، امراض جلدي و غيره است. آبهاي مشروب طهران مثل آب هاي حمام ها از هر قبيل زباله و كثافت. مردارهاي كوچه ها پر است".

اين وضعيت ناخود آگاه انسان را به ياد حكم عزيز كتاب اقدس در ذيل آيات 248 تا 249 مي اندازد كه مي فرمايند:


" ادخلوامآء بكراً و المستعمل منه لا يجوزالدخول فيه اياكم ان تقربوا خزائن حمامات العجم من قصدها وجد رائحتها المنتنة قبل ورود فيها تجنبوا يا قوم و لا تكونن من الصاغرين* انه يشبه بالصديد و الغسلين ان انتم من العارفين "


خلاصه ي اين شرايط را حاج سياح در صفحه ي 262 كتاب اينگونه بيان مي كند: " واقعاً انسان وقتيكه تأمل مي كند، ايران را چيز غريبي مي بيند. يا اينكه اين مطالب به نظر كسيكه ممالك عالم را ديده و اسم حقوق بشرشنيده غريب مي آيد. ايرانيان دو قسمت هستند. مقتدران كه عبارتند از شاه و وزير و اتباع تا فراش و كدخدا و پاكار و كسانيكه اسم منصبي در سر دارند از سپهسالار گرفته تا ادني توپچي و سرباز و خوانين ايلات و دهات تا ادني نوكر ايشان و ملاها و مجتهدين و كسان ايشان تا ادني نوكرشان. اينها حدود و حقوق و احكام و قانون و ترتيب نمي دانند و هر يك نسبت به تمام رعايا و زير دستان، خود را معبود مطلق و مالك و مختار مطلق آزاد در هر فعل مي دانند و هر يك همه چيز زير دست خود را ملك مطلق خود مي شمارند. قسم ديگر رعايا و زارعين و كسبه و اصنافند. اين بيچارگان هم حقوق و حدود و احكام و قوانين در عالم ندانسته، خودشانرا با هرچه دارند ملك طلق زبر دستان دانسته، خود را مكلف مي دانند كه دائماً در زحمت بوده مقتدران را مهيا دارند. قومي آزاد از هر جهت و قومي محبوس و مملوك مطلق از هر جهت".

و كلام آخر را هم از گفته هاي حاجي مي خوانيم كه: "بدبختانه در اين فضاي دلكش ايران، حالات انسانهاي بيچاره دل را تنگ مي كند و غم را چون سيل مي آورد. با اينكه بحسب خلقت نسلاً زيبا صورت هستند لكن گرد اندوه بروي همه نشسته، رنگها زرد، بدنها لاغر، لباس و جسد كثيف و چرك، جبهه ها پر چين، چشم ها بر زمين، لب ها آويخته، گويا به غير حالت گريه و نوحه ندارند و خرمي از اين مملكت بار بسته...".



5- اوضاع بابيان و بهاييان در دوره سلطنت ناصر الدين شاه

سخناني كه حاج سياح راجع به بابيان ايران مي زند، عموماً مربوط به بعد از شهادت حضرت اعلي و اظهار امر حضرت بهاءالله است. مشخص ترين وجه اين سلسله نقل ها، مظلومي بابيان و بهاييان است. هر كسي به هر دليلي كه مي خواست، مي توانست آنها را مورد اذيت و آزار قرار دهد. گاه حتي دليلی هم جز بهايي بودن لازم نبود. چنانچه در جريان شهادت جناب ورقا و پسرشان خواهيم خواند. البته اين اوضاع خيلي دور از انتظار نيست. خواننده گرامي مي داند كه اوضاع اجتماعي و اقتصادي مردم در آن زمان به چه نحو بوده است و اينگونه برخورد با پيروان يك آيين نو بنياد شاید طبیعی هم باشد! خصوصاً وقتيكه حاكمان انديشه، خود ازدشمنان تراز اول باشند. در مقابل اين ظلم و ستم، استقامت مؤمنان اوليه حيرت آور است. اينجا می توان پي برد كه چرا صبر و استقامت چندين ساله پيروان امر مبارك، دليلی براي حقانيت آن است و چرا دين حق به شجري مثال زده شده است كه ريشه هايش در اعماق زمين فرو رفته و شاخه هايش در آسمان بر افراشته است. نفوذ اعتقاد به حضرت باب در اذهان مردم به قدري بود كه هنگاميكه عبدالله خان، در جريان دستگيري حاج سياح، از او بازجويي مي كند، مي گويد: "بيا در اين شب بيست و سيم رمضان مرا دخيل گناه و خون نكرده، به خودت و اطفال بيگناهت رحم كن. تو را به خدا و موسي و عيسي و پيغمبر خاتم و باب و هر كس كه اعتقاد داري قسم مي دهم مرا خوني نكن"(صفحه 357).

يقيناً رشادت ها و استقامت بابيان در مقابل ظلم و شكنجه ها به قدري بوده است كه هنگام باز جويي، عبدالله خان در كنار مظاهر ايمان الهي، نام حضرت باب را مي آورد. اين مي رساند اگرچه عده اي به حضرت باب ايمان نياوردند، اما از مشاهده آثار ايمان پیروان (مانند استقامت در مقابل بلايا و يا اخلاق خوب)، به اين شك رسيده بودند كه شايد او حق باشد. در صفحه ي 475 و 476 حاج سياح مي گويد: "در نياوران از اتباع باب تيري بشاه زدند رانش زخمي شد بعد از آن هر كس را كه گفتند بابي است دچار هزاران خسارت و حتي قتل گرديد. بسيار ملاها از كسانيكه توقع داشتند بر نيامد بدون هراس بيچاره را بتهمت بابي بودن نابود كردند، بسياري يكديگر را به واسطه حسد، به اين تهمت از انظار انداختند. از كدخدا و كلانتر و فراش و هر كس هر بيچاره را خواست لخت كند گفت فلان قدر بده يا تو بابي هستي! و گرفت. شاه اگر خواست كسي يا دودماني را نابود كند اين اسم را بسر آنها گذاشت، حكام در ولايات به اين وسيله دخل ها كردند و آدمها كشتند و خانواده ها بر چيدند. تهمت بس بود. تحقيق و استنطاق و شاهد و دليل در كار نبود. اجمالاً مدار بنام ميرزا علي محمد بود. اگر كسي سب مي كرد، خلاص مي شد… يحيی خان پسر سليمان خان را كه از مقربان شاه بود حكايت مي كنند كه تنش را سوراخ سوراخ نموده شمع افروخته بآن سوراخ ها نصب كرده و در بازار و محلات طهران بآنحال گردانيده بقتلگاهش رسانيده آن وقت تكليف سبش كردند. او در جواب اين شعر را خواند:



« يكدست جام باده و يكدست زلف يار
رقصي چنين ميانه ي ميدانم آرزوست


اي كاش پرده برفتد از روي ماه من
تا جمله خلق محو شوند از جمال دوست»



پس او را كشتند. مرا پدرم بآخوند ملا محمد علي كه از علماء بزرگ عصر بود سپرده بود. روزي ديدم يك نفر كه ريش سفيد تراشيده داشت بنزد او آمد گفت: « آقا هر گناه توبه دارد يا خير؟» آخوند گفت:« تا گناه چه باشد و توبه چگونه باشد؟» گفت:« من فراشم و روزي آخوندي را ديدم طمع مرا وا داشت باو گفتم:« پول ناهار مرا بده»(اين يك حرف و تهمتي است كه فراشها به بهانه آن از مردم پول ميگيرند و شنونده ميداند اگر ندهد بسرش بلا مي آورند) آخوند گفت : "ندارم." من اصرار كردم و او ايستادگي نمود. در اين ميان يك نفر ديگر رسيد من باو گفتم : "اين آخوند بابي است" هر دو او را برديم نزد اردشير ميرزا حاكم طهران. گفت: "چه مي گوييد؟" گفتيم: "بابي آورده ايم." گفت:" گفتگو ندارد ببريد آسوده اش كنيد!" فوراً بردند مير غضب سرش را بريد. آيا من شريك خون او شده ام و توبه ام قبول مي شود يا خير؟ آخوند اوقاتش تلخ شده گفت: "من نمي دانم برو نزد آخوند ملا عنايت اله!".

در عراق فيروز ميرزا عموي شاه حاكم بود. حاجي سيد باقر و برادرش سيد اسد اله چندين اسد اله چندين نفر را بدست خودشان بي محاكمه و ثبوت بتمت بابي گري كشتند و مي گفتند: "چرا سب ميرزا علي محمد نمي كنند؟" ( من در هيچ آيه و حديث و فتواي علماء سب كسي را علامت كفر و اسلام نديده ام) حاكم ابداً حرفي نگفته بلكه تقويت مي كرد و ايشان هم باين اسم خيلي نزد مردم معروف شدند كه حامي دين هستند. فيروز ميرزا، ملاباشي خود را هم فرستاد كه: "اين هم بابي است" آن دو برادر او را كشتند. يك روز پينه دوزي را مي برند به نزد حاجي سيد محمد باقر مذكور بتهمت اينكه بابي است. آن بيچاره از ترس زبان تكلم نداشته مي گويند: "سب كن" قدرت جواب نداشته. سيد، قمه خود را مي دهد بدست برادرش سيد اسد اله و مي گويد: "اين ثواب هم قسمت تو!" او هم برخاسته قمه را بشكم آن مرد فرو برده او از پا در مي آيد. چند ضربت هم به سر و بدنش مي زند ، حاضران آفرين مي گويند!".

نحوه ي برخورد مردم با بابيان و بهاييان بسيار وحشتناك بوده است. حقيقتاً سبعيت رواج يافته ميان مردم آن زمان اسف بار است. حاجي در صفحه ي 376 مي گويد: "همراهان ما بسخن در آمده شروع كردند با يكديگر صحبت كردن از اين قبيل كه فلان دزد خيلي پر دل بود، دست خود را گرفت مير غضب بريد، فلان مقصر را چگونه كشتند، فلان بابي را بدن سوراخ سوراخ كرده، در شهر گردانيده و پول از مردم گرفته بعد دار زدند، چند نفر را گرفته بودند كه مي گفتند بابي هستند، شاه حكم كرد قسمت كردند باصناف شهر كه هر صنف يكي را بكشند و اگر كسي اقدام نكرد متهم است. كفش دوزها قرباني خود را با مته سوراخ سوراخ كردند، قصابان با ساطور تكه تكه كردند، آخوندها و طلاب زير چماق خرد كردند. گويا غرض شاه اين بودكه عموم مردم را با بابي ها طرف كند تنها خودش و درباريانش نباشند. فلان آدم در حبس از چرك و شپش مرد، فلان را شب خفه كرده بچاه انداختند، فلان از گرسنگي مرد، فلان بيست سال در زنجير ماند، فلان را مردم گمان كردند مرد و حال آنكه تا ده سال در ميان رطوبت زندان مي غلطيد، فلان مير غضب از مقصر توتون و چپق خواسته او نداده بود وقت كشتن سرش را نيمه بريده، در آن ميان يك چپق با تفنن كشيد بعد او را تمام كش كرد و ار اين قبيل. من به حاجي ملا علي اكبر گفتم: "از ايشان خواهش كن اين حرفها را موقوف كنند بگو اين رفيق ما ناخوش است و ضعف قلب دارد". حاجي ملا علي اكبر با كمال ملايمت و التماس خواهش كرد. گفتند: "په! اگر ضعف دارد پس چرا خود را مقصر شاه كرد؟" گفت: "تقصيرش را مي دانيد؟" جواب دادند: "همين قر كه مقصر شاه است بس است، دانستن تقصير چه لازم؟ شاه اينقدر آدم مي كشد، مي پرسند چه تقصير داشت؟ حكم شاه بس است، البته اگر كشتني نباشد شاه نمي كشد. شاه است، مالك الرقاب است". حاجي ميرزا احمد التماس كرد: "آقا!حرف ديگر كه تمام نشده، صحبت ديگر بكنيد." قبول كرده اين دفعه از كسانيكه در زندان مرده آرزوي ديدار عيال و كسان را بگور بردند صحبت مي كردند!".

نمونه ديگري از اين وحشيگري را در جريان شهادت جناب ورقا مي بينيم. بعد از اينكه ميرزا رضا، ناصر الدين شاه را ترور مي كند، مردم هر كدام راجع به او و يا نحوه ي قصاص او نظري مي دهند. حاجي نقل مي كند:"یک نفر که گویا متمایل به مذهب بهایی بود گفت: "میرزا رضا قابل کشتن شاه نبود لکن دست غیب به دست او انتقام کشید.همین چند روزه میرزا ورقا را که از داعیان بهائیه بود با پسر 14 ساله اش به تهمت بهایی بودن ،علاءالدوله حاکم خمسه از زنجان فرستاده بود. حکم کرد پسرش را اول در حضور پدر سر بریدند ، بعد خود ورقا را کشتند".

حکومت نه تنها بابیان وبهاییان را سرکوب می کرد، بلکه با تهمت زدن و برچسب زدن به عوامل مخالف سلطنت و روحانیون، آنها را از میان بر می داشت. البته ذکر این مسئله در قسمتی از سخنان حاجی که قبلاً نقل شد آمده است. اما خالی از لطف نیست که یک نمونه دیگر را هم بخوانیم. هنگام حرکت از کاشان در شوال 1294 و ورود به نراق ، حاجی با منظره ی عجیبی روبرو می شود: "نراق آن نیست که در جوانی دیده بودم. بالکلیه خراب و ویران شده و از ده خانه یکی باقی نمانده، مردم کمی که هستند فقیر و پریشان و اوضاع تمام عوض شده، نراق بسیار جای آباد و پر منفعت و با صفایی بود که آنرا هند کوچک نام داده بودند. از یک نفر پرسیدم: "کو آن نراق که من قبل از سفر دیده بودم؟" گفت: "دو بلای بزرگ نراق را به این حال افکنده. اول اینکه می دانید که اسم بابی در ایران برای دولتیان و مردم مغرض بی دیانت و بی انصاف یک وسیله و بهانه برای تمام کردن مردم بی تقصیر شده و می دانید اینجا امام زاده ای است. یک نفر خبیث با چند نفر عداوت و غرض داشت. روزی در آنجا چند ورق از قرآن نیم سوخته بیرون آورد که از قرار معلوم خودش سوزانده و فریاد زد بابیان قران را سوزانده اند. بابیان کیستند!؟ فلان و فلان و جمعیت دیگر و جمعی را به این تهمت متهم ساختند. پس به دولت اطلاع دادند که در اینجا بابی ها طلوع کرده اند، قدرت دارند. دولت، مصطفی قلی خان عرب را مأمور تحقیق کرد. او هم محض اینکه مال مردم را غارت کند حاجی میرزا محمد را که ملای اینجا بود با خود شریک و همدست کرد. آن ناپاک اغلب اهالی را خصوصاً آنهاییکه مال دار بودند متهم کرده، مردم بیچاره را به اسم تحقیق بیک جا جمع کردند. به محض اجتماع، بدون سوال و جواب همه را دستگیر کرده، بسیاری را قتل نمودند و تمام خانه ها را غارت کرده، زن و مرد و صغیر و کبیر را آواره به اطراف متفرق شده به جاهای دیگر. بسیاری به همدان رفتند. بعد از آن بقیة السیف باز مشغول کار شدند... چه می توان کرد با استبداد و فساد اخلاق؟ نه قانونی در ایران است، نه عدلیه، نه محاکمه و نه استنطاق و تحقیق ... مثل نراق جایی را به یک تهمت بیجا ویران کردند. بسیاری بیگناهان را عمداً و بعضی را اشتباهاً به تهمت بابی بودن نابود کردند. ناصر الدین شاه به این بهانه بسیاری اغراض خود را پیش برده ...".

در جریان دستگیری حاج سیاح در ماه رمضان 1308 قمری، دو نفر بابی را دستگیر می کنند تا به مردم بگویند دستگیر شدگان همگی بابی بوده اند. این دو نفر حاجی ملا علی اکبر و حاجی ابوالحسن بودند. جالب آنکه خود ناصر الدین شاه به حاج سیاح می گوید: "من به قتل دو نفر بابی دخیل شدم. هر قدر اتمام حجت و اصرار کردم بر نگشتند ،خود سبب قتل خود شدند...". بسیار دردناک است وقتی می بینیم که سلطنت برای رسیدن به مقاصد شوم خود،چقدر راحت عده ای را طعمه قرار داده، اسیر واعدام می کند. در ادامه این جریان، روزی طبیبان دربار به ناصرالدین شاه می گویند، این افراد زندانی نباید همه در یک زیر زمین نگهداری شوند. روزانه اجازه ی دو ساعت تنفس بدهید. زندانیان گمان می کنند که می خواهند آزادشان کنند. حاج سیاح می گوید که فقط سید حسین و سید ولی که به اسم طبع کاغذ لاتری گرفتار شده اند خلاص خواهند شد. می پرسند: "حاجی ملا علی اکبر و حاجی ابوالحسن( دو بابی دستگیر شده) هم با ما خواهند بود؟ حاج سیاح می گوید: "بلی ایشان هم به آتش ما می سوزند. شنیدم نایب السلطنه گفت برای پو لتیک دولت گرفتار شده اید... ما را گرفتار کرده اند و آن بیچارگان را چون شهرت بابی دارند برای اتهام ما گرفتار کردند. اگر ما را بکشند اول به ایشان تکلیف می کنند که شما اقرار کنید که مرتد بودند، توبه کردیم و ایشان را اول می کشند بعد دیگران را".

جالب آنکه میان مردم رواج داده بودند که دستگیر شدگان بابی هستند تا مردم اعتراضی نکنند و به اسم حفظ دین این کار را انجام داده اند. در صفحه ی 359 بعد از ذکر ملاقات حاج سیاح با یکی از دوستانش که توانسته بود با دادن مقداری رشوه به ملاقات حاجی بیاید، حاجی از او می پرسد: " در بیرون درباره ما چه می گویند؟" و او می گوید :" شهرت داده اند که شما بابی هستید و می خواسته اید شاه را بکشید. این شهرتی است که در باریان در بازار و مجالس داده اند".

1-اصول کافی جلد 8 ص 308


دریافت کامل کتاب خاطرات حاج سیاح


بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   این موضوع قفل شده است و شما نمی توانید آن را ویرایش کرده و یا به آن پاسخ دهید.      Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
صفحه 1 از 1


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما میتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
قالب فارسی شده توسط ایران یاد

PHP-Nuke © 2004 Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

آخرين تيترهاي خبري آخرين تيترهاي انجمن ها نقشه سايت

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت مربوط به www.saqar.info می باشد و هرگو نه کپی برداری از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع بلامانع است.