جمعه 8 مرداد 1389   
www.newsaqar.com :: مشاهده موضوع - شعری در وصف جناب بدیع؛ حامل لوح سلطان برای ناصر الدین شاه
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست www.newsaqar.com » شهدا و مشاهیر امر

این بخش قفل شده است و شما نمی توانید در آن پست، پاسخگویی، یا حذف انجام دهید.   این موضوع قفل شده است و شما نمی توانید آن را ویرایش کرده و یا به آن پاسخ دهید.      Printer-friendly version
شعری در وصف جناب بدیع؛ حامل لوح سلطان برای ناصر الدین شاه

مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
Spring
مدیر بخش گفتگو
مدیر بخش گفتگو


عضو شده در: 15 خرداد 1386
پست: 605

تشکر: 12
تشکر شده 57 بار در 49 پست

blank.gif


امتیاز: 806
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 3 بهمن 1387 - 12:41    عنوان:  شعری در وصف جناب بدیع؛ حامل لوح س پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

شعری در وصف جناب بدیع؛ حامل لوح سلطان برای ناصر الدین شاه



شرح زندگی جناب بدیع



شهید مجید، جناب هوشنگ محمودی نحوه ی ارسال لوح سلطان را توسط جناب بدیع، به صورت قطعه شعری سروده اند که ضمیمه شرح حیات می گردد:


نامه ای از جانب پروردگار
صادر از کلک بهاء در ارض سّر
نام نامه-لوح سلطان- متن نامه
دعوت شاه قجر سوی خدا
سالها این نامه ماند
لوح سلطان – نامه ای عادی نبود
تا به دیناری و تمبری قاصدی آنرا برد
لوح سلطان، لوح بود ، صادر از کلک بهاء
قیمت تمبرش بهای خون پیک
قیمت خون بدیع
سالها این نامه ماند
تا که حق از راه لطف

از وجودی بی ثمر
از دلی خالی ز مهر حق و پر ز کین دوست
خلقتی نو آفرید
تا ز نور حضرت بهاء آکنده شد
دل به دیدار رخش شد بی قرار
قلب پر شد ز آرزوی وصل دوست
زین سبب، بی درنگ، پای در راهش نهاد
راهی کوی خدای عشق شد
کعبه ی مقصود ، قبله ی آمال ، منزل محبوب ، خانه ی ابهی
عاقبت سر بر قدمهایش نهاد
عقده ی دل باز کرد
نزد محبوب بهاء ، راز دل آغاز کرد
حضرت ابهی به او فرمود
ای پیک امین آمدی؟ انتظارت می کشیدم سالها
من ز تو خلق بدیعی ساختم ، آفریدم من تو را
من گرفتم مشتی از خاک و دمیدم روح امر خود در آن
من بدینسان خلقتی نو از تو آوردم پدید
آفریدم من ترا
تا که تو با دست خود این نامه را در دست ناصر دین نهی
ای بدیع آگاه باش
تو در این ره جان خود را می دهی
گر پذیری اینک این میدان، این چوگان ، این نامه، این تو
بی درنگ عازم کوی فدا شو
در جواب
خنده ای کرد آن خداوند وفا ، آن خدای استقامت. آن خلق بدیع
بعد، سجده کرد
سجده شکر و سپاس از حضرت محبوب خویش
زان سپس در بین ایشان آن چه رفت هیچ کس آگاه نشد
بعد، از کوی دوست مستقیماً عازم کوی فدا گردید و
با دستان خود نامه را در دست ناصر شه نهاد
گفت ناصر شه که این نامه ز کیست؟ وز کجاست
گفت نامه از سوی خداست
صادر از کلک بهاست ، من ز عکّا آمدم
گفت بر گو نام یارانت به ما
گفت هر که می بینی که هست ، یار منست. دوست است
دشمن ندارم در جهان.گر که نام پیروان حضرت محبوب ابهی را تو
می خواهی زمن .راست می گویم .نمی دانم
گفت ناصر شه به کاظم خان ترک . گر که آزارش دهید
عاقبت نام و نشان دوستان گوید به ما. گر نگفت . زجرش دهید،
داغش کنید ، گر نگفت جانش بگیرید.
آنکه در عشق و وفا همتا نداشت . آرزویی جز شهادت در ره ابهی
نداشت. خنده کرد . چون نسیم ، چون بهار ، چون بهشت
این نسیم چون تندباد . آتش . میر غضب را تیز کرد
ابتدا بر حسب امر خان ترک . پیکر پیک امین را زیر شلاق ستم
آنقدر بر کوفتند . تا که در فراشها یارا نماند

آنکه جز تقدیم جان در راه دوست . آرزویی در دل و جانش نبود
خنده کرد . گفت کاظم خان که می خندی چرا؟ گفت شکر دوست می آرم
به جا. گفت کاظم خان ترک . گر بگویی نام یارانت به من . من
نجاتت می دهم. تو جوانی – آنچه خواهی من همانت می دهم . ور نگویی
نام یارانت به من داغت کنم – سینه ات سوزم – طاقتت گیرم ، باز
خندید آن خداوند وفا آن خدای صبر و طاقت آن خدای عشق و طاعت.
خنده اش چون تند باد ، آتش میر غضب را تیز کرد، طاقتش لبریز کرد
گفت آوردند آتش تا به جان او زنند
سینه بی کینه خلق بدیع. سوخت اندر آتش مهر و غضب
آتش کین و عناد آتش جهل و فساد – لیک
آتش نمرودی شاه قجر شد گلستان بر بدیع
باز خندید لبهای بدیع . زیر آتش چون گل سرخ بهار، چون شقایق،
چون بنفشه در میان جویبار
گفت کاظم خان ترک. رحم کن بر خود جوان
دست من با خون خود رنگین مکن
گر نگویی نام یارانت به من . لا اقل جای نامه گو عریضه تا ببخشایم ترا
گفت آن فخر شهیدان جمال اقدس ابهی خموش مرد.
این لوح است. این عریضه نیست نامه از سوی خداست
صادر از کلک بهاست . شرم کن. گر که خواهی جان من گیری بگیر
بی درنگ. این تمام آرزوهای من است
تا دهم جان در ره عشق بهاء
بعد سر به سوی آسمان. کرد و گفت
یا بهاء یا بهاء . واقف جان و دل و اسرار من
مطلع بر ظاهر و پنهان من . مالک جسم و دل و ایمان من
آنچه با فضلت عنایت کرده ای، با عدل خود از من مگیر
وعده فرمودی پذیری جان من ، چون هدیه موری بدربار سلیمان جاه
خود اینک این من، اینک این من یا رب الوعده وفا
چونکه کاظم خان بدینسان دید وضع
گفت می کوبم سرت. مغزت پریشان می کنم
زان سپس تهدید خود را تکرار کرد
جای نامه گو عریضه . ای جوان . جای نامه گو عریضه
گر نگویی بی درنگ . کوبم این گرز گران بر مغز تو
باز خندید ، باز خندید آن خداوند وفا
چون بهشت ، چون گل سرخ بهار ، چون بنفشه در میان جویبار
ناگهان فریاد زد میر غضب کوبید ، کوبید، کوفتند بر رأس
آن فخر شهیدان بهاء گرز گران لیک باز هم بر گوشه ی لعل
لبش یک خنده بود چون بهار . چون بهشت. چون بدیع
چون بدیع
منحصر قربانی راه بهاء
گو به میل حضرت محبوب ابهی شد شهید.


بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger
نمایش پستها:   
این بخش قفل شده است و شما نمی توانید در آن پست، پاسخگویی، یا حذف انجام دهید.   این موضوع قفل شده است و شما نمی توانید آن را ویرایش کرده و یا به آن پاسخ دهید.      Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
صفحه 1 از 1


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
قالب فارسی شده توسط ایران یاد

PHP-Nuke © 2004 Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

آخرين تيترهاي خبري آخرين تيترهاي انجمن ها نقشه سايت

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت مربوط به www.saqar.info می باشد و هرگو نه کپی برداری از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع بلامانع است.