آیا رسالت و نبوّت خاتمه یافته است؟
تاکنشان
در میان پیروان ادیان یک وجه مشترک جالب وجود دارد و آن خاتمیت است؛ یعنی اعتقاد به این که پیامبرشان آخرین پیامبر است؛ یعنی این که چنته خداوند ته کشیده و دیگر قادر به اعزام هیچ پیامبری نیست؛ یعنی بشر دیگر قادر به ترقّی و پیشرفت نیست و لذا همان پیامبر پیشین برایش کافی است و اوامر و احکامش کفاف نیازهای بشر را میکند؛ یعنی خداوندی که ازلی و ابدی است، اعزام پیامبرانش را ناگهان متوقّف ساخته است؛ یا آن که واقعاً دیگر مطلبی ندارد به بندگانش بگوید یا بدهد و آنها را راهنمایی کند؛ یا آن که خداوند هم از هدایت بشر نومید شده و به این موضوع پی برده که این خلقتش که خودش را اشرف مخلوقات نامیده قابل هدایت نیست، چون هر کدام از پیامبرانش را فرستاد یا زجرش دادند یا در آتشش افکندند، یا تبعیدش کردند، یا در جوانی به صلیبش کشیدند، یا خاکستر بر سرش ریختند و دندانش را شکستند، یا در به در و آوارهاش ساختند، یا ارّهاش کردند، یا از دستورش سرپیچی نمودند، یا با دشمنانش ساخت و پاخت کردند.
به راستی چرا این اعتقاد به این محکمی در میان پیروان جمیع ادیان وجود دارد؟ چرا همگی معتقدند بعد از پیامبر آنها دیگر کسی از سوی خدا نخواهد آمد؟ مگر خداوند متعهّد نشده که بندگانش را در جمیع شرایط راهنمایی کند تا آنها به سرمنزل مقصود برسند؟ چرا در انسان قابلیت ترقّی و تعالی در عالم جسمانی را گذاشته امّا انسانها معتقدند برای ترقّی در عالم روحانی همان تعالیم قدیم کافی است؟ مگر نه آن که روابط میان انسانها تغییر میکند و مراحل تکامل را از ابتداییترین جنبههای وحدت خانواده، وحدت قبیله، وحدت شهر، وحدت کشور طیّ کردهاند و اینک به مرحلهء وحدت جهانی رسیدهاند و نیاز به تعالیم جدید دارند؟
آیا اعتقاد پیروان هر دینی به خاتمیت پیامبرشان دالّ بر آن نیست که میخواهند او را برتری بخشند و بگویند پیامبر ما از همه بهتر است و بزرگتر است و بالاتر از او کسی نیست؟ آیا به این واسطه نمیخواهند برتری خودشان را بر پیروان سایر ادیان ثابت کنند؟ آیا به این واسطه نمیخواهند در واقع سنگ خودشان را به سینه بزنند و اصلاً کاری به پیامبر و کتابش ندارند؟ اگر غیر از این است پس چرا سعی میکنند از تمامی الفاظ کتابشان آنچه را که موافق میلشان است برگزینند و بر سایر موارد قلم بگیرند یا به میل خود تفسیر و تأویل کنند؟ چرا وقتی بحث خاتمیت پیامبری پیش میآید و از کتاب همان پیامبر استدلال بر استمرار ظهورات الهیّه میشود، پیروان آن دین در مقام سفسطه بر میآیند تا حرف خودشان را بر کرسی بنشانند؟ مگر مقصودشان حصول رضای پیامبرشان و از طریق او کسب رضای الهی نیست؟ پس چرا سعی نمیکنند پی به حقیقت مقصود ببرند؟ پس چرا وقتی مسیحیان به یهودیان میگویند که خداوند به حضرت موسی فرمود از میان قوم تو یکی را مانند تو بر خواهم انگیخت، یهودیان سعی میکنند این را به نوعی تفسیر کنند که دلالت بر ظهور حضرت مسیح نباشد؟ چرا وقتی مسلمانان به مسیحیان میگویند که حضرت مسیح بشارت به ظهور روح راستی داد و در مقام استدلال با یهودیان حتّی از کتب انبیاء بنی اسرائیل بشارت به ظهور حضرت محمّد و حضرت علی را اتیان میکنند مسیحیان و یهودیان سعی دارند آنها را ردّ نمایند و گوش را از شنیدن حقیقت باز دارند و بر همان منهج خود سالک بمانند در حالی که سالها دست به دعا بر میداشتند که موعودشان ظاهر گردد؟
اگر مسلمانان واقعاً معتقد به قرآن هستند و تحقّق وعودش را منتظرند، چرا دست خداوند را بسته میدانند در حالی که خداوند بسته بودن دستش را نفی میکند؟ چرا وقتی معتقدان به ظهور بعد، بابیان و بهائیان، استدلال به آیات قرآن میکنند و، آنطور که خود مسلمانان هر روز در نماز میخوانند و از خدا میخواهند که به صراط مستقیم هدایتشان کند، سعی دارند راهی را که یافتهاند و با آیات الهی حقانیتش را ثابت میکنند، مسلمانان با توسّل به آیهای که شأن نزولش هیچ ارتباطی با خاتمیت و بسته بودن دست خداوند ندارد، خویشتن را از آنچه که رضای الهی در آن است، همچون امم گذشته، محروم نمایند؟
چرا بهائیان به حبل خاتَم و خاتِم متوسّل میگردند و بین نبی و رسول فرق قائل میشوند تا نفی خاتمیت نمایند؟ وقتی که رسول در دیانت مسیحی به معنای حواری و در دیانت اسلام به معنای پیامبر اولوا العزم است، چرا اصطلاح پیامبر و رسول و نبی در ادوار بعد نباید تغییر کند؟ آیا در این زمان که انسان آنقدر تغییر کرده که خداوند به او بفرماید که روح قدسیاش در هیکل انسانی تجلّی کرده و از زبان او سخن میگوید، آیا هنوز باید معتقد بود که رسول کسی است که منتظر میماند تا هر زمان خداوند میلش کشید وحی بفرستد و هر زمان که وحی نفرستد دست پیامبرش بسته است و زبانش نیز و نمیتواند قضاوتی نماید و هدایتی فرماید؟ آیا در این دوران که انسان آنقدر بالغ شده که بتواند به ارتباط دائمی مظهر ظهور الهی با خداوند پی ببرد، آیا رسول و نبی نامیدن پیامبران وهن بر خداوند نیست؟ آیا زمانی که حضرت مسیح به کلیمیان فرمود که قبل از حضرت ابراهیم هم بوده، تلویحاً به تجلّی روح قدسی الهی در هیکل عنصری خود اشاره نداشت؟ آیا وقتی فرمود که از آسمان آمده، در حالی که از شکم مریم زاییده شده بود، به روح قدسی الهی اشاره نداشت؟ وقتی خداوند به حضرت محمّد فرمود، اگر تو نبودی آسمانها را نمیآفریدم، با توجّه به آن که آسمانها قبل از حضرت محمّد خلق شده بود، آیا مخاطب ذات الوهیت روح قدسی متجلّی در حضرت محمّد نبود؟ آیا حضرت محمّد با بیان این حدیث قدسی بندگان را به تجلّی آن روح قدسی در وجود خودش دلالت نفرمود؟
پس آیا بهتر نیست بگوییم آن روح قدسی الهی که در جمیع پیامبران الهی تجلّی فرموده، ارتباط دائمی بین پیامبران و خداوند یکتا برقرار کرده، و همیشه خلق را هدایت فرموده و همواره هدایت خواهد فرمود؟ آیا بهتر نیست بگوییم، آن روح قدسی الهی را نه آغازی است و نه پایانی و در هر دور که انسان قدمی به پیش برداشته و نیاز به تعالیمی مطابق روح زمان داشته، در هیکلی عنصری دیگربار تجلّی کرده و نامی جدید بر خود نهاده است؟ آیا گذاشتن نقطهء ختام بر رسالت و نبوّت دالّ بر آن است که آن روح قدسی الهی دیگر تجلّی نخواهد فرمود و انسانها را که لازال و لایزال محتاج هدایتش خواهند بود از مواهب خویش محروم نگه خواهد داشت؟ آیا محروم کردن انسانها از هدایت الهیّه دالّ بر خُلف وعدهء الهی نخواهد بود که نام پروردگار (پرورش دهنده)، ربّ (تربیت کننده)، هادی (راهنمایی کننده) بر خود نهاده است؟ آیا انسان بدان حدّ از توانایی رسیده که آیات الهیّه را که در گذشته نازل شده، به فکر و دانش خود با نیاز روز سازگار کند و خویش را بینیاز از تجلّی روح قدسی الهی بداند؟
چه نیکوست که دیگربار به تفکّرات خود و اعتقادات خویش دربارهء پایان یافتن دور نبوّت و رسالت و مظهریت (یا هر اصطلاح دیگری که به کار میبریم) بیندیشیم و به جای آن که سعی در تخطئهء افکار دیگران نماییم، به فکر خویشتن باشیم که راهی به سوی خداوند بیابیم و رضای او را بجوییم نه رضای خویش را، به کوی او راه یابیم نه در کوی خویش ابدالدّهر بمانیم، ندای او را لبّیک گوییم نه ندای نفس درون را. آیا بهتر نیست وقتی دیگران راهی را نشان میدهند به تحقیق دربارهء آن بپردازیم نه آن که راه خود را برتر دانیم و سعی در اثبات بطلان آن طریق کنیم؟ روزگاران خوش، در این جهان و جهان جاودان، از آن شما باد.